تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۸ | 1:33 | نویسنده : محمد رسولی

معیارهای شخصیت بالغ از دیدگاه آلپورت

   گوردون آلپورت نظریه پرداز شخصیت پس از شناخت تفاوت‌های روان‌نژندها و سالم‌ها بررسی افراد بالغ را برگزید. از این‌رو می‌توان قاطعانه گفت که نظام آلپورت کاملاً متوجه سلامت انسان است.

هفت معیار بلوغ، دیدگاه‌های آلپورت را درباره ویژگی‌های خاص شخصیت سالم نمایان می‌سازد.

1- گسترش مفهوم خود: هنگامی که انسان بالغ پخته می‌شود، توجهش به بیرون از خود معطوف می‌گردد. اما داشتن رابطه با چیزی یا کسی فراسوی خود(از قبیل شغل) به تنهایی کافی نیست، انسان باید نقشی مستقیم و کامل بیابد. آدمی باید خود را با فعالیت گسترش دهد. هر چه شخص با فعالیت‌ها، مردم و اندیشه‌های متنوع‌تری در ارتباط باشد، سلامت روان بیشتری می‌یابد. خود در این فعالیت‌های پرمعنا سرمایه‌گذاری می‌شود و این فعالیت‌ها دامنه‌های گستردۀ حس خود می‌شوند.

2- ارتباط صمیمانه خود با دیگران: آلپورت میان دو گونه ارتباط صمیمانه با مردم فرق گذاشته است. این دو، توانایی صمیمی بودن و توانایی دلسوز بودن است. شخصی که از نظر روانی سالم است، می‌تواند به همه نزدیکانش صمیمیت نشان دهد. این توانایی، حاصل پرورش کامل مفهوم گسترش خود است. در این حال، شخص به فرد محبوب خود احساسی اطمینان بخش می‌دهد و به آسودگی و شادمانی او به اندازه خوشی و آسایش خودش اظهار علاقه می‌کند. دلسوزی، دومین نوع ارتباط صمیمانه، لازمه‌اش درک وضعیت واقعی بشر و احساس همبستگی با همه مردم است.

3- امنیت عاطفی: شخصیت‌های سالم می‌توانند همه جنبه‌های هستی خود، از جمله نقاط ضعف و کاستی‌های خود را بپذیرند، بدون آن که فعل‌پذیرانه تن به آن‌ها دهند. شخصیت‌های بالغ بی آن ‌که زندانی هیجان‌ها و عواطف خویش باشند یا آن‌ها را پنهان کنند، می‌توانند عواطف بشری را بپذیرند. آلپورت، خصیصه دیگر امنیت عاطفی را مدارا با ناکامی خوانده است. این خصیصه نمایان‌گر واکنش شخص در برابر فشارهایی است که بر خواسته‌هایش وارد می‌آید و سدهایی که در برابر آرزوهایش ایجاد می‌شود.

4- ادراک واقع‌بینانه: اشخاص بالغ بر پایه ادراک یا تجربه‌های شخصی، همه مردمان و تمامی موقعیت‌ها را نیک یا بد نمی‌پندارند و واقعیت را همان‌گونه که هست، می‌پذیرند.

5- مهارت و وظایف: آلپورت بر اهمیت کار و غرق شدن در آن تاکید فراوان داشته است. ضمن داشتن مهارت مورد نیاز و مناسب، باید این مهارت‌ها را به شیوه‌ای صمیمانه و مشتاقانه به کار برد و از خود از هر جهت مایه گذاشت.

6- عینیت بخشیدن به خود: شناخت کافی از خود، مستلزم بصیرت داشتن است به آن چه شخص می‌پندارد هست و آن‌چه واقعا هست. هر چه این دو تصور به هم نزدیک‌تر باشند، فرد بالغ‌تر است. شخص سالم برای این که بتواند تصویری عینی از خود داشته باشد، به عقاید دیگران راجع به خودش با گشاده‌رویی می‌نگرد.

7- فلسفه یگانه‌ساز زندگی: آلپورت، انگیزش یگانه‌ساز را جهت‌داشتن خوانده است. جهت‌داشتن، همه جنبه‌های زندگی شخص را به سوی هدف‌ها هدایت می‌کند و به او دلیلی برای زیستن می‌دهد.



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۸ | 8:16 | نویسنده : محمد رسولی

   

ویژگی های شخصیت سالم از دیدگاه کارل راجرز

    به نظر کارل راجرز ، روان شناس انسان گرا، گرایش به خود شکوفایی تنها انگیزه اساسی آدمی است. او بر این باور بود که انسان ، ذاتاً مایل به حفظ و نگهداری خویش و در تقلای پیشرفت و تعالی است و منظور او از «خود شکوفایی» نیز همین بود . خود شکوفایی در عین حال به معنای حفظ بقای ارگانیزم نیز هست . به نظر راجرز ، انسان از همان آغاز تولد طوری برنامه ریزی شده است که با موفقیت به خود شکوفایی دست یابد . ما انسان ها ذاتاً فعال و پیشرو هستیم و در صورت مناسب بودن شرایط برای به حداکثر رساندن توانایی های بالقوه خویش تلاش خواهیم کرد . گر چه خود شکوفایی با در نظر گرفتن ویژگی های افراد از شخصی به شخص دیگر متفاوت است ولی مواردی کلی نیز وجود دارد . برخی ویژگی های مشترک ناشی از فرایند خود شکوفایی عبارتند از انعطاف پذیری در برابر تحجر ، باز و پذیرا بودن در برابر دفاعی بودن و خود پیروی در برابر دیگر پیروی .

«راجرز» وجود هشت ویژگی عمده ی زیر را لازمه ی تحقق بخشیدن به خویشتن در انسان می دانست که در واقع، از ویژگی های بارز خودشکوفایی نیز می باشد:

1- آمادگی برای کسب تجربیات جدید
از نظر «راجرز»، انسان با کارکرد کامل، طبق ضرب المثل «هر چه پیش آید خوش آید» به استقبال تجربه های جدید می رود. او موضع دفاعی در برابر امور جاری زندگی ندارد، بلکه در مسیری که می رود، با موانع و مشکلات دست و پنجه نرم می کند و با آن ها وارد چالش می شود و در این راه هرچه پیش می رود، پخته تر و ماهر تر می شود. چنین شخصی به هیچ یک از هیجانات و احساسات خود، «نه» نمی گوید و به سرکوب آن ها نمی پردازد. بلکه طبق مشی تجربه پذیری خود، به آن ها، اجازه ی بروز و ظهور می دهد، البته مشروط بر این که حقوق دیگران تباه نشود. شخص کامل نسبت به احساس های مثبت مانند ترس و درد، جرآت و دلسوزی و احساس های منفی، گشوده است. این افراد از نظر احساسی نیز عاطفی ترند زیرا دامنه ی وسیع تری از هیجان های مثبت و منفی را می پذیرد و آنها را با شدت بیشتری  احساس می کنند.

2- زندگی هستی دار:

جاری بودن زندگی و زیست در این جا و اکنون، دومین ویژگی یک شخص با کنش کامل است. پویایی، سرزندگی و نشاط، جزو لاینفک چنین شخصی ست. او مدام در حال تغییر و تحول است به گونه ای که لحظه ی بعدش با لحظه ی قبلش، یکسان نیست، یعنی بالنده تر و خود شکوفا تر شده است.

3- اعتماد به ارگانیسم خود:

«راجرز» معتقد است اشخاص کامل، به ارگانیسم خود به عنوان یک کل منظم و سازمان یافته اعتماد دارند. همین امر به جای اتکاء به دیگران، آنان را به خودشان متکی می کند. این افراد خود تصمیم گیرنده هستند. در موقع تصمیم گیری، به جای مراجعه به دیگران، به تجربه، عقل، احساس، شهود و تخیل و به طور خلاصه به تمام جنبه های شخصیت که در پیش برد امور، نقش فعالی بازی می کند، مراجعه و کسب تکلیف می کنند اما این «خودبسندگی» و «خود مختاری» موجب نمی شود تا برای دیدگاه و نظر دیگران، ارزش و احترام قائل نشوند.

4-آزادی انتخاب:

به نظر «راجرز»، یک شخصیت سالم، مدام این احساس را دارد که برای زندگی کردن به هر شیوه ای که دوست دارد، آزاد است. این آزادی در وهله نخست، بیش تر جنبه ی درونی دارد. چنین فردی با این نگرش که اراده ی او محور انتخاب ها و تصمیم هاست، احساس قدرت و لذت می کند و به این باور رسیده که زمام آینده، در اختیار اوست و زندگی اش با انتخاب و فرماندهی خودش رهبری می شود.

5-خلاقیت:
ویژگی دیگر یک انسان خود شکوفا از نظر :«راجرز»، خلاق و زایشگر بودن است. به زعم او، فردی که در نهایت بلوغ روانی قرار دارد، ایستا و ساکن نیست، بلکه انسانی زاینده است. در زمینه ی تفکر، حل مسآله و هم چنین امور جاری، به آفرینش راه کارهای جدید و کارآمد دست می زند و پیوسته فرآوردهای نو و بدیع بر جای می گذارد. افرا د خلاق، تمایل دارند در فرهنگ خود به شیوه ای سازنده زندگی کنند، در حالی که عمیق ترین نیازهای خود را نیز ارضا می کنند. در واقع، آنان در جامعه ای زندگی می کنند که خود، عضوی از آن به شمار می آیند اما دنباله روی آن نیستند.

6- فرو پاشی نقاب:

مفروضه ی «نقاب» در تئوری «راجرز»، از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. به اعتقاد او نقاب یا ماسک، مانع بزرگ تحقق خود است. فردی که یک صورتک دروغین به چهره دارد، قبل از آنکه به ابراز شخصیت واقعی خود پرداخته باشد، به جعل شخصیت خود دست زده است. چنین شخصی از نظر راجرز تا زمانی که به فرو پاشی نقاب خود اقدام نکند، در مرحله ی «دفاع» به سر می برد و نمی تواند به کارکرد کاملی دست یابد و کسی که دست به کنار زدن نقاب می زند، در واقع به تولد شخصیتی واقعی و جدید کمک می کند که تا آن زمان، در پس یک نقاب به سر می برده است.


7- درک و پذیرش خویشتن واقعی:

در این مرحله فرد، خودش را با تمام نقاط قوت و ضعف می پذیرد. البته این امر، مستلزم این است که فرد به «ندای درون» خود گوش بسپارد و خویشتن را همان گونه که هست بپذیرد.
8- درک و پذیرش دیگران:

افراد خودشکوفا از منش دموکراتیک برخوردارند؛ دیگران را می پذیرند و برای نگرش ها و احساسات آنان، ارزش و احترام قائل اند این رفتار آنان، همه ی افراد جامعه اعم از مرد، زن، فقیر، ثروتمند، بی سواد، تحصیل کرده، مخالف و موافق را در بر می گیرد.



تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۸ | 23:24 | نویسنده : محمد رسولی

آشنایی کلی با روان درمانی پذیرش و تعهد

           (ACT)

          Acceptance & commitment therapy

  روان درمانی پذیرش و تعهد (ACT) نوعی روش درمانی است که برای رسیدن به اهداف درمانی خود از تکنیک های مختلف بخصوص تکنیک های شناختی و رفتاری استفاده می نماید. این نوع درمان اصطلاحا ACT نامیده می شود. درمان پذیرش و تعهد به موج سوم رفتار درمانی تعلق دارد. رفتار درمانی حدود ۱۰۰سال پیش با کارهای ایوان پاولف و جان واتسون معرفی گردید. هدف عمده ی رفتار گرایان آن بود که علم روانشناسی را کاملا به یک علم تجربی تبدیل نمایند .رفتارگرایان اولیه اعتقاد داشتند که در پژوهشهای روانشناختی باید از روش های کاملا پژوهشی استفاده نمود.  اساس رفتار درمانی بر پایه ی اصول یاد گیری بخصوص یادگیری شرطی کلاسیک و یادگیری شرطی وسیله ای استوار شده است. زفتار درمانی در فاصله ی بین سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰ در اوج موفقیت خود بود . اما بعد از سال  ۱۹۷۰به علت پزوهش های زیادی که در نقش زمینه ی قوای شناختی انسان در رفتارها و وضعیت روانشناختی انسان صورت گرفت روش درمانی به نام شناخت درمانی رشد یافت . در این دهه روانپزشکی آمریکایی به نام آرئون بک درمانی به نام درمان شناختی -رفتاری (Cognitive- behavioral therapy ) را بینان گذاشت . در این نوع درمان از تکنیک های شناختی و تکنیک های رفتاری برای کاهش علایم اختلال افسردگی استفاده گردید روان درمانگران درمان شناختی – رفتاری که توسط بک و همکارانش ابداع شد جز درمانهای موج دوم رفتاری قرار می دهند. ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 21:41 | نویسنده : محمد رسولی

ویژگی های شخصیت های سالم از دیدگاه مزلو

سلامت روان مقوله بسیارمهمی است و برای تعریف آن دیدگاههای گوناگون وجود دارد .بنا به تعریف سازمان بهداشت جهانی ، سلامت فکر و روان عبارت است از : قابلیت ارتباط  موزون و هماهنگ با دیگران، تغییر و اصلاح محیط فردی و اجتماعی، حل منطقی و مناسب تضادها و تمایلات شخصی.

یکی از بزرگترین نظریه پردازان در زمینه مطالعه سلامت روانی آبراهام مزلو است ،مزلو با استفاده از فنون گوناگون از قبیل مصاحبه، تداعی آزاد، فنون فرافکن و تحلیل زندگی نامه ها به بررسی و مطالعۀ ویژگیهای افراد سالم و خودشکوفا پرداخت و نهایتاً ویژگیهای مشترک آنها را به شرح زیرگزارش داد :

1- ادراک صحیح واقعیت

   کسانی که از سلامتی کامل برخوردارند از موضوعات و اشخاص دنیای پیرامونشان شناخت عینی دارند. مزلو این ادراک عینی را شناخت هستی خوانده است. آنها جهان را آنگونه که می خواهند یا نیازدارند که باشد نمی نگرند، بلکه همانگونه که هست می بینند . داوری این افراد درباره دیگران به عنوان بخشی از عینیت ادراک، دقیق است. آنها قادرند ریاکاری و نادرستی را به سرعت تشخیص دهند. این دقت سایر جنبه ها و زمینه های زندگی از قبیل هنر و موسیقی و علایق فکری و سیاسی و علمی را دربرمی گیرد. آنها این گونه مطالب رابه سبک و روش متداول جامعه یا روشی که بهترین مردم یا هر کس دیگری می بینند ، نمی بینند زیرا که تنها به داوری و ادراک عاری از تعصب و پیش داوری خویش متکی اند. شخصیتهای ناسالم، جهان را با قالب ذهنی خویش ادراک می کنند و می خواهند به زور آن را به شکل ترسها ، نیازها و ارزشهای خود در آورند. از نظر مزلو روان نژند از لحاظ عاطفی بیمار نیست بلکه شیوه شناخت او نادرست است . چنانچه تصویر انسان از جهان و دیگر مردم تصویری ذهنی باشد نمی توان با آنها رویاروی شد یا رابطه متقابل برقرار ساخت. هر اندازه بتوانیم واقعیت را عینی تر منعکس کنیم بهتر می توانیم از عهده استدلال منطقی بر آییم ، به نتایج درست برسیم و کلاً از لحاظ عقلی از کارایی بیشتری برخوردار باشیم .

2- پذیرش خود ،دیگران و طبیعت

شخصیتهای سالم نقاط ضعف و قدرت خویش را بدون شکوه و نگرانی می پذیرند ،در واقع زیاد بدانها نمی اندیشند . حتی افراد کاملا سالم هم دارای ضعفها و معایبی هستند ، ولی از این بابت احساس گناه و شرمساری نمی کنند. طبیعت خود را به همان صورتی که هست می پذیرند .همان گونه که کودک عاری از هر گونه انتقاد ،بی توقع و معصوم به جهان می نگرد و صرفا آنچه راکه می گذرد بدون آنکه درباره اش بحث کند یا خواستار دگرگونی آن باشد ،ملاحظه و مشاهده می کند یک فرد سالم نیز گرایش دارد که به همان ترتیب به طبیعت بشری خود و دیگران بنگرد. چنین شخصی از خیس بودن آب ، سختی صخره یا سبزی درخت شکایت نمی کند .

3- خودانگیختگی ، سادگی و طبیعی بودن

شخصیتهای سالم در همه جنبه های زندگی ، به شیوه ای بی تعصب و مستقیم و بدون تظاهر رفتار می کنند . ناگزیر از پنهان ساختن عواطف یا هیجانهایشان نیستند .این افراد بر طبق طبیعت خویش عمل می کنند. سادگی ، فطری بودن و حفظ حالت طبیعی و عدم تلاش برای تاثیرگذاری ویژگی رفتار آنهاست.

4- توجّه به مسائل بیرون از خود (مسأله مداری)

شخصیتهای سالمی که مورد مطالعه مزلو قرار گرفتند نسبت به کارشان متعهد بودند . آنان سرشار از حس وظیفه شناسی شدیدی بودند که بیشتر نیرویشان را در راه آن صرف می کردند . این افراد با ایثار یا حس تعهد نسبت به کار می توانند فرانیازها را به چنگ آورند یا متحقق سازند .

نویسنده ، فیلسوف یا دانشمند می توانند با کار درجستجوی حقیقت باشند ،هنرمند درجستجوی زیبایی وقاضی در جستجوی عدالت باشد .این افراد معمولا دارای رسالتی در زندگی هستند و وظیفه ای برای انجام دادن دارند .به طور کلی اینکارها غیر شخصی و غیر خودپسندانه هستند و در مجموع بیشتر به خیر بشریت یا عموم یک ملت یا تعدادی از افراد خانواده مربوط می شوند.                         

 5- نیاز به خلوت و استقلال

 این افراد انزوا و خلوت رابه میزان بسیار بیشتری از افراد معمولی دوست دارند . برای آنها آسان است که محتاط و کناره گیر و نیز آرام و متین باشند ، به همین دلیل آنها  به دیگران اتکا نمی کنند و نمی چسبند و خلوت و تنهایی را ترجیح می دهند ، ممکن است مردم عادی آنها را غیرصمیمی، پرافاده و حتی دشمن پندارند . رفتار و احساسات آنها تنها از آن خودشان است ، می توانند خودشان تصمیم بگیرند ،به نتایج خودشان برسند و انگیزش و نظام خود را تجربه کنند.

6- کنش مستقل

شخصیتهای سالم خودکفا هستند و استقلال شدید شان آنها را در برابر بحرانها و محرومیتها مقاوم و آسیب ناپذیر می سازد. از آنجا که افراد خودشکوفا تحت کنترل انگیزش رشد قرار دارند و نه انگیزش کمبود، لذا در مورد رضامندی های عمده خودشان متکی به دنیای واقعی یا سایر افراد، فرهنگها و... نیستند.

 7- تازگی مداوم تجربه های زندگی

این افراد تجربه های خاص را بدون توجه به اینکه تکرار شده باشند یا نه با احساس وجد و احترام و شگفتی می ستایند و همواره از آنچه دارند و تجربه می کنند سپاسگذارند .

8- تجربه های عارفانه

اغلب آزمودنیهای مزلو وجد و سرور و حیرتی عمیق و چیره گر نظیر تجربه های ژرف دینی را تجربه می کنند ، خود از این تجربه های عارفانه ، استعلا می یابد و شخص احساس قدرت و اعتماد به نفس و قاطعیتی می کند که گویی چیزی نیست که نتواند انجام دهد یا بدان تبدیل شود .

9- نوع دوستی و حس همدردی

این افراد نسبت به همه انسانها عمیقاً احساس همدلی و محبت دارند و در عین حال آماده کمک به بشریتند ، خود را عضو یک خانواده یعنی نژاد بشر می دانند و نسبت به یکایک اعضای این خانواده احساس برادری می کنند . البته نمی توان گفت که همه آنها نسبت به سایرین نزدیکی احساس می کنند. در واقع چون از جهات مهمی با اشخاص عادی تفاوت دارند می دانند که در سطح عالیتری عمل می کنند. همانگونه که افراد می توانند خواهران و برادران کوچکتر را دوست بدارند و خود را با آنها انطباق دهند آنان نیز به انسانها عشق می ورزند. البته برخی  اوقات چه بسا از رفتار احمقانه ، حقیر یا ظالمانه دیگران افسرده یا خشمگین شوند، امّا زود می فهمند و می بخشند.

10 – روابط متقابل با دیگران

این افراد بیش از کسانی که از سلامت روان متوسطی برخوردارند می توانند با دیگران روابط محکمتری داشته باشند . می توانند به دیگران بیشتر محبت کنند ، با آنها دوستی عمیق تری داشته باشند و خود را با آنها بیشتر وفق دهند. با وجود این هر چند روابط متقابل آنها استوارتر از روابط اشخاصی است که خواستار تحقق خود نیستند، امّا از لحاظ تعداد کمتراست . سرانجام آنکه تعداد اشخاص کاملاً سالمی که بتوان از میان آنها دوست ، همکار یا همسر برگزید بسیار اندک است .

سایر ویژگیهایی که مزلو برای شخصیتهای سالم و افراد خودشکوفا ذکرمی کند عبارتند از : ساختار خوی مردم گرا ، تمایز میان وسیله و هدف ، حس طنز مهربانانه ، آفرینندگی و خلاقیت ، مقاومت در مقابل فرهنگ پذیری .



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۸ | 9:0 | نویسنده : محمد رسولی

دسته بندی اختلالات شخصیت   

   Personality Disorders

برگرفته از کتاب اصول مصاحبه بالینی( اوتمر و اوتمر)

  اختلالات شخصیت به عنوان الگوهای ناسازگارانه از شناخت، کارکرد بین فردی، هیجان پذیری و کنترل تکانه هستند که به سه شاخۀ اصلی و یک شاخه نامتمایز تقسیم می شوند، در زیر ویژگی های آنها را می بینید:

شاخه A: عجیب و غریب و غیرعادی

پارانوئید؛ بدگمانی، سردی، مخفی کاری، مضطرب.

 

اسکیزوئید؛ خودداری از ارتباط، خشک و کناره گیر، نچسب و دیرآشنا. بی احساسی نسبت به دیگران.

 

اسکیزوتایپال (گسیخته)؛ خرافاتی، عجیب و غریب و غیر صمیمی.

شاخه B:نمایشی و دمدمی مزاج

ضداجتماعی؛ زیر پا گذاشتن استانداردها و قواعد اجتماعی، عدم احساس گناه از قانون شکنی، دروغگویی، خشم انفجاری و رفتار خصمانه.

مرزی؛ تغییر اهداف، نوسان بین آرمانی سازی و ارزش کاهی در روابط بین فردی، هیجان مبالغه آمیز، داشتن دو احساس همزمان در مورد افراد، حساس نسبت به طرد خیالی یا واقعی از جانب دیگران.

هیستریونیک(نمایشی)؛ عشوه گری ، هیجانات غیر واقعی، نمایش مبالغه آمیز، میل به تحت تأثیر قرار دادن دیگران.

خودشیفته؛ خودخواه، احساسات ناپایدار، احساس بزرگمنشی، تحقیر کردن دیگران، انتظار قدردانی بدون مایه گذاشتن از خود.

شاخهC: مضطرب و ترسان

اجتنابی؛ فرار از حضور در جمع، خجالتی، مضطرب و منزوی، ترس از طرد شدن و تمسخر و انتقاد دیگران.

وابسته؛ تنفر و ترس از تنها ماندن، مضطرب و وحشت زده، زندگی انگلی، وابستگی به دیگران.

وسواسی- جبری؛ محدودیت هیجانی، اهمیت افراطی برای نظم، کمال گرایی، خشکی و عدم انعطاف، مخالفت با مراجع قدرت، تکیه بر عقل بدون احساس، مضطرب، رنجیده و آزرده.

شاخه نامتمایز

افسرده؛ تحقیر خود، نقد و قضاوت منفی دیگران، تصویر منفی از خود، دلتنگ و پشیمان.

منفعل- مهاجم؛ تاریخ مشخص کردن برای کار، تقاضای انجام کار، مسامحه، تعلل، بدقولی، مضطرب، عصبانی ، رنجیده.

سادیستیک؛ سنگدلی، سخت گرفتن بر مردم بی دفاع و افراد ضعیف و وابسته، لذت بردن از زجر کشیدن دیگران،

خودشکن؛ داخل شدن در، یا خلق کردن موقعیتهایی که انتظار سختی کشیدن در آنها می رود، تسلیم عذاب شدن، میل به ثابت کردن ارزش خود از راه تحمل سختی. خود را فدای دیگران کردن.

تجزیه ای (چندگانه)؛ وجود همزمان دو یا چند شخصیت در یک فرد که ممکن است از وجود یکدیگر بی خبر باشند و هر کدام علاقه ها و نگرش های خاص خود را داشته باشد.



تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۸ | 3:53 | نویسنده : محمد رسولی

پیامدهای شخصی و اجتماعی خود انگارۀ آرمانی

(تصور آرمانی از خود)

1. بیزاری از خود: افرادی که در جستجوی روان رنجور برای اهمیت و بزرگی هستند، هرگز نمی توانند از خودشان خشنود باشند، زیرا وقتی پی می برند که خود واقعی آنها با درخواستهای سیری ناپذیر خود آرمانی شان نمی خواند، از خودشان بیزار می شوند و خویشتن را خوار می شمارند.

2. توقعات مداوم از خود: استبداد بایدها، نمونه ای از آن است. برای مثال، برخی افراد توقعاتی از خودشان دارند که هرگز به انتها نمی رسند. حتّی زمانی که آنها به موفقیتهایی دست می یابند، باز هم احساس ناخشنودی می کنند و برای رسیدن به کمال به خودشان فشار می آورند.

3. گناهکاراِنگاری بی رحمانۀ خویش: افراد روان رنجور مرتباً خودشان را ملامت می کنند. « اگر آدمها مرا می شناختند می فهمیدند که من وانمود می کنم با معلومات، شایسته و صمیمی هستم. من واقعاً یک حقّه بازم، امّا کسی آن را نمی داند». گناهکاراِنگاری خویش می تواند شکلهای گوناگونی بگیرد – از اظهارات پر زرق و برق مثل پذیرفتن مسئولیت بلایای طبیعی گرفته تا مورد تردید قرار دادن اغراق آمیز مزیّت انگیزه های خودشان.

4. خود خوارشماری: به صورت حقیر شمردن، دست کم گرفتن، مورد تردید قرار دادن، رد کردن و مسخره کردن خویشتن ابراز می شود. خودخوارشماری اجازه نمی دهد افراد برای بهبودی یا موفقیت تلاش کنند. ممکن است مرد جوانی به خودش بگوید:« تو احمق و از خود راضی هستی! چه چیزی باعث می شود فکر کنی می توانی به خواستگاری زیباترین دختر شهر بروی؟». شاید زنی شغل موفقیت آمیز خود را به «شانس» نسبت دهد. گرچه ممکن است این افراد از رفتارشان آگاه باشند، امّا نمی دانند که بیزاری از خود واقعی، آن را برمی انگیزد.

5. ناکام کردن خود: کارن هورنای منضبط کردن « خود سالم» را از ناکام کردن « خود روان رنجور» متمایز می کند. اوّلی عبارت است از به تعویق انداختن فعالیتهای لذت بخش به منظور دستیابی به اهداف معقول. ناکام کردن خود، از بیزاری از خویش ناشی می شود و به منظور تحقق بخشیدن به خودانگارۀ کاذب تدارک دیده می شود. افراد روان رنجور مرتباً با مُحَرّماتی علیه لذّت و خشنودی، دست و پای خود را می بندند.   « من لایق اتومبیل نو نیستم». « من نباید لباسهای قشنگ بپوشم، زیرا بسیاری از مردم جهان لباسهای پاره پوره بر تن دارند». « نباید برای شغل بهتری تلاش کنم، زیرا به قدر کافی لیاقت آن را ندارم».

6. خودآزاری یا زجر دادن خویش: منظور از خود آزاری ، قصد افراد به وارد کردن صدمه یا عذاب دادن به خودشان است. برخی افراد از دلواپسی در مورد یک تصمیم، ارضای خودآزارانه کسب می کنند. سردرد خود را اغراق آمیز جلوه می دهند، با چاقو دست خودشان را می برند. دعوایی را آغاز می کنند که مطمئن هستند می بازند، یا از سوء استفاده شدن جسمی استقبال می کنند.

7. رفتارها و تکانه های خود ویرانگری: که می تواند جسمانی یا روانی، هشیار یا ناهشیار، حاد یا مزمن، به عمل درآمده یا فقط در عالم خیال باشد. پرخوری، سوء مصرف الکل و سایر داروها، کار کردن خیلی سخت، رانندگی کردن بی پروا و خودکشی، جلوه های رایج خودویرانگری جسمانی هستند. افراد روان رنجور ممکن است به صورت روانی هم به خودشان حمله کنند. برای مثال، زمانی که شغلی ارضاءکننده می شود آن را رها می کنند، رابطۀ سالمی را به نفـع رابطـه ای روان رنجـور قطـع می کنند، یا به فعالیت جنسی بی قید و بند می پردازند.

روان درمانی غرور عصبی:

در صورتی فرد روان رنجور می تواند در مسیر خود پرورانی حرکت کند که خودانگارۀ آرمانی اش را رها کند، از جستجوی روان رنجور برای عظمت طلبی دست بکشد، و بیزاری از خود را به پذیرفتن خود واقعی تبدیل کند. با اینکه فرد روان رنجور تلاش زیادی در حفظ کردن وضع موجود به خرج می دهد، امّا دوست ندارد بیمار بماند. او از عذاب های خودش لذّت نمی برد و دوست دارد از شرّ آنها خلاص شود. گرایشهای روان رنجور مهـرطلبی، برتـری طلبی و عزلت طلبی را می تـوان در جهت گیری درست عشق، تسلط و آزادی برآورده کرد. فرد روان رنجور باید از سیستم غرور، خودانگارۀ آرمانی، جستجوی روان رنجور برای شهرت، بیزاری از خود، بایدها، بیگانگی از خود و تعارضها و تضاد هایش آگاه شود. به علاوه او باید بداند این عوامل چگونه با هم ارتباط دارند و روان رنجوری ریشه دار او را حفظ می کنند.

با اینکه روان درمانگران می توانند فرد را به سوی خودآگاهی ترغیب کنند، در نهایت درمان موفقیت آمیز بر اساس خودکاوی قرار دارد. فرد روان رنجور باید از تفاوت بین خودانگارۀ آرمانی و خود واقعی اش آگاه شود. خوشبختانه افراد از نیروی شفابخش فطری برخوردارند که وقتی به خودآگاهی و خودکاوی دست یافته باشند، به آنها امکان می دهد به ناچار در مسیر خود پرورانی پیش بروند.



تاريخ : جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۸ | 23:21 | نویسنده : محمد رسولی

 



تاريخ : جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۸ | 12:7 | نویسنده : محمد رسولی

تو را به هر غم و درد امتحان از آن کردند            

 که درد های جهان را دوا توانی کرد  صائب تبریزی



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ | 21:46 | نویسنده : محمد رسولی

شش جزء تشکیل دهندۀ ایگو یا من ذهنی که طی برنامۀ آموزشی کسی بودن، آنها را باور می کنیم به این قرارند؛

1. کیستی من برابر است با دارایی ام؛ از همان ابتدای زندگی این پیام را دریافت می کنیم که نداشتن برابر است با بی ارزش بـودن. کم کم با تبدیل شـدن به این جـزء از هویت سازی ایگو یاد می گیریم که هر چه بیشتر بیندوزیم، مهمتریم. مفهومی که از خود در ذهن داریم و احساس ارزشمند بودن مان به عنـوان بخشی از خداونـد به ارزش هایی تبدیل می شوند که بر اساس دارایی های ما، ارزش مالی آنها و اعتبارشان در نظر سایرین که در فرهنگ مـا کسی به شمـار می روند قرار دارد. اگر تمام عمر را به دنبال نمادهای موفقیت باشیم ، بیشتر بیندوزیم و همیشه تلاش کنیم بزرگتر و بهتر از همسایۀ خود باشیم چطور؟ شعار ایگو بیشتر خواستن است. به نظر می رسد ایگو از عمق درونمان فریاد می زند؛ فقط زمانی خوشحال خواهی بود که چیز دیگری به دست بیاوری، چیزی گرانقیمت تر، چیزی که به تو قدرت و اعتبار بیشتری بدهد.

   این ذهنیت اندوختن از اسباب بازی های دوران کودکی آغاز می شود. اگر دوران کودکی مان را به یاد نمی آوریم، می توانیم تصویر آن را در کودکان نوپای امروز ببینیم؛ این ها اسباب بازی من هستند! این ها مال من هستنتد! زمانی که بزرگتر می شویم بازیچه هایی بزرگتر و گران بهاتر مظاهر موفقیت مان به شمار می روند. وقتی این دارایی ها گم می شوند یا مورد تهدید قرار می گیرند، احساس می کنیم ارزشمان به عنوان انسان کاهش یافته است. همین موضوع زمانی که کسی بیشتر از ما دارد یا وقتی که نمی توانیم بیشتر از چیزی که داریم به دست بیاوریم هم صدق می کند. مشکلی که در زمینۀ ذهنیت این گونه ارزیابی از خود وجود دارد این است که ؛ ما همان چیزی هستیم که داریم، پس اگر نداشته باشیم نیستیم! ایگو موجودی خشن و سختگیر است. تا وقتی پای آن در میان است ارزشمان در معرض خطر است. مسلماً می دانیم وقتی متولّد شدیم چیزی نداشتیم و وقتی که می رویم هم چیزی با خود نخواهیم برد. با این حال در طول زندگیمان ایگو ما را به اسارت می گیرد. کسانی که هویت شان وابسته به ارزشهای ایگوست زمانی که این ارزشها را از دست می دهند یا به نوعی مورد تهـدید قرار می گیرند اکثراً دچـار افسـردگی می شوند و حتّی خـودکشی می کنند. تائو ته چینگ می گوید؛ آن چه به دست می آوریم بیشتر از آنچه از دست می دهیم باعث گرفتاری است، و این که اگر قانع باشیم هرگز مأیوس نخواهیم شد.



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۸ | 21:29 | نویسنده : محمد رسولی

خدا شناسی از دیدگاه کارل یونگ روان شناس برجسته

  کارل یونگ در کتاب خود ناشناخته می نویسد: « این مسئله که خدا چیست و کیست و ارتباط ما با آن چگونه است همیشه برای مردم وجود داشته و امروز به صورت حاد آن در مقابل ما نمایان است. غرض من از خداوند یک چیز مشخص و معین است که نحـوۀ تحـرک و رمـوز و نشانه هایش از دستگاه تصفیه و پالایشگاه شعور ناخودآگاه عبور نموده، به اصطلاح نـزول پیـدا کرده و به مـا رسیـده است. هرکس که بخواهـد می تواند به این سرچشمۀ آزمایش ها و رویداد های مذهبی دست یابد و از زلال آن سیراب گردد، گو اینکه این شخص به خدایی معتقد باشد و یا نباشد. بدون دسـت یافتن بدین سرچشـمۀ پرفیضـان آزمـایش ها و رویداد های مذهبی، بسیار کم پیش می آید کسی شاهد ایمان آوردنهای ناگهانی و معجزه آسا گردد. از اینکه آزمایش ها و رویداد های مذهبی وجود دارند احتیاج به دلیل نیست. امّا این موضوع که آیا آن چیزی را که فیلسوفان و علمای علم کلام « خدا» می نامند، همان چیزی است که سرچشمۀ آزمایش ها و رویداد های مذهبی است؟ و به عبارت دیگر: آیا آن چیزی که علمای علم کلام و فیلسوفان از راه استدلال بدان می رسند همان چیزی است که مردم مذهبی از راه آزمایش ها و رویداد های زندگی خود و در لابلای تلاش ها و کوشش های روزمرۀ خویش بدان دست می یابند، موضوعی است که مورد تردید است. برای مردم امروزی، ورود در این مسئله و داخل شدن در قیل و قال استدلالی آن فایدۀ عملی ندارد. و خود آزمایشها و رویداد های مذهبی، آن اندازه از قدرت های خلاقۀ باطنی سرشار هستند و آن قدر برای آن ها که قلب شان از این نور روشن شـده اطمینان بخش است که احتیاجی به این سخنان نمی یابند. هرکس از این آزمایش ها و رویداد ها بهره برده باشد، در باطن خود نیروی خرد کنندۀ همۀ تردید ها و دو دلی ها را به دست آورده و نیازی در خود نمی بیند که خویشتن را در این مسائل ماوراءالطبیعه و استدلال های خشک منطقی و فلسفی وارد سازد. اطمینان و یقین مطلقی که آدمی از راه آزمایش های مذهبی به دست می آورد به اندازه ای مطلب را مسلم و ثابت می دارد که دیگر هیچ گونه نیازی به دلایل تشبیهی و استعاره ای ندارد. مثلاً: خداوند چگونه است؟ ارتباط او با ما چطور است و فیض و رحمت خداوند چگونه به ما می رسد؟ انسان مذهبی خداوند را به خود از رگ گردن نزدیک تر می یابد، دیگر چه احتیاجی به این سخنان است».



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۸ | 9:16 | نویسنده : محمد رسولی
تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸ | 23:6 | نویسنده : محمد رسولی

ایمان از دیدگاه کارل یونگ روان شناس برجسته  

 

کارل یونگ در کتاب (خود ناشناخته) در مورد رسیدن به ایمان و اطمینان قلبی چنین می نویسد؛

   «مردم عموماً گمان می کنند : ایمان عبارت است از اجرای مراسم مذهبی؛ و حال آنکه فراموش می کنند که زیر بنای ایمان ، همان اطمینان های قلبی است که برای هر فردی در اثر رویدادهای زندگی و آزمایشهایی که برای او پیش می آید، فراهم می گردد. آدمی در خلال زندگی از پسـتی و بلنـدی هایی باید بگذرد، ناراحتـی هایی را می بینـد، نا امیدی هایی به سوی او روی می آورند ؛ اگر با در نظر داشتن خدا، اگر با یاری خواستن از خدا، از بوته آزمایش به سلامت بیرون آمد؛ اگر با چشم خود دید که چگونه به خواست خداوند از ناامیدی کامل، امیدواری کامـل به دست می آید، از هیچ چیز همه چیز درست می شود؛ آن وقت است که ایمان او در برابر هر پیشامدی همچون کوه استوار است».

    یونگ در ادامه می گوید: آدمی همان طوری که اجتماعی خلق شده و بدون وابستگی به اجتماع نمی تواند زندگی داشته باشد، همین طور هم یک فرد انسانی بدون توجّه به اصلی که آن اصل این جهانی نبوده  و تحت نفوذ عوامل مادّی خارجی قرار ندارد، نمی تواند استقلال اخلاقی و روحی و نفسانی خود را حفظ کند. آن کس که در این دریای پر تلاطم زندگی، لنگری از ایمان به خدا همراه ندارد، هیچ گاه نمی تواند به فضایل و اعتقادات خود و قدرت اخلاقی و اعصاب خویش که هر آن مورد لطمات دنیای خارج و طبیعت است پشتیبانی داشته باشد. برای اینکه آدمی بتواند به ایستادگی و مقاومت خود در برابر طبیعت و رنگ های او امیدوار باشد، باید از گذشت روزگار و آزمایش هایی که برای او روی می دهد و ارتباط خود و خدای خویش از بوتۀ امتحان پاک بیرون آمده، اطمینان های قلبی و باطنی برای خود تهیه کـرده باشد. این اطمینان های قلبی اسـت که می تواند آدمی را از سر خوردن و در افتادن به منجلاب توده های اجتماعی باز دارد.



تاريخ : جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۸ | 23:16 | نویسنده : محمد رسولی

دفتر مشاوره و خدمات روان شناختی محمد رسولی

آدرس؛ همدان خیابان بوعلی پایین، جنب بانک ملّت

تلفن:مطب 32533290

مشاوره تلفنی: 0919  447  0918

پیشینۀ حرفه ای محمد رسولی:

مدرس دانشگاه های استان همدان

مدرس آموزش پیش از ازدواج 

استاد راهنمای پایان نامه های روان شناسی

مشاور در مدارس همدان

برگزار کننده دوره های آموزش خانواده و پیشگیری از آسیب های اجتماعی در مدارس استان همدان

مؤسس و مسئول سابق مرکز مشاوره آموزش و پرورش ناحیه 2 همدان

مصاحبه گر روان شناسی دانشگاه فرهنگیان

سرگروه مشاوران تحصیلی ناحیه 2 همدان

مشاور در مدارس استعداد های درخشان

عضو و دارای پروانه از سازمان نظام روان شناسی به شماره 4880

همکاری با رادیو همدان 

همکاری با قوۀ قضائیه

همکاری با هلال احمر

همکاری با ستاد مبارزه با مواد مخدر

کتاب های منتشر شده:

شمیم 1387

انسان امروزی به دنبال روح گمشده خود، اثر کارل یونگ

ترجمه علی خدایی و محمد رسولی، 1392

ترمه (اثر هنری اجتماعی)، 1394

خود روان پالایی(چگونه روان خود را پالایش کنیم)1397

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۸ | 0:29 | نویسنده : محمد رسولی

آموزش خودهیپنوتیزم و هیپنوتیزم دیگران به صورت گام به گام

    آموزش هیپنوتیزم به صورت مرحله مرحله از رهاسازی ذهن شروع شده، سپس به آرامسازی بدن می‌رسد و سپس فرد وارد خلسه شده و آماده تلقین‌پذیری می‌گردد.

   هیپنوتیزم از دور شاید خیلی اسرارآمیز به نظر بیاید اما در واقع امروزه هیپنوتیزم مدرن برای درمان مشکلات رفتاری مانند عدم اعتماد به نفس، اضطراب، عادت‌های ناپسند، ترس و انواع فوبی به کار می‌رود. همچنین از هیپنوتیزم برای تقویت حافظه، کاهش وزن و ترک سیگار نیز استفاده می‌کنند. در ادامه با هیپنوتیزم قدری آشنا شده و سپس مراحل آموزش هیپنوتیزم به روشی ساده را شرح می‌دهیم.



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۸ | 19:14 | نویسنده : محمد رسولی

جملات شفابخش از محمد رسولی، روان شناس

چهارصد و چهارده جمله الهام بخش

1- اگر تلاش نکنیم تا آیندۀ مان را بسازیم آنطور که می خواهیم، دیگران آن را می سازند، آنطور که می خواهند.

2- آن هنگام می­توانیـم مرزهای وجودمــان را گسترش دهیم، که از مرز انگاره های دیگران دربارۀ ما، عبور کنیم، چون آینۀ نگاه بسیاری از اطرافیان ما به علّت غبار و تیرگی بدبینی، نمی­تواند خود واقعی­مان را به ما بشناساند و نشان دهد.

ادامه جملات



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۸ | 9:35 | نویسنده : محمد رسولی

آدرس های ارتباطی روان کاوش         

G mail: ravankavosh@gmail.com

E mail: ravankavosh@yahoo.com

blogfa: ravankavosh.blogfa.com

website: ravankavosh.ir



تاريخ : جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۸ | 3:11 | نویسنده : محمد رسولی

چهل قاعده شمس تبریزی؛

راه خودشکوفایی

کتاب ملت عشق، یکی از معروف‌ترین و لذت‌بخش‌ترین کتاب‌هایی است که تقریبا هر خواننده‌ای را مجذوب خود می‌کند. و این به خاطر عشقِ زیبا و عرفانی میان مولانا و شمس تبریزی و همچنین قلم روان الیف شافاک، نویسنده کتاب است. اما در کتاب ملت عشق، یکی از چیزهایی که بسیار به چشم می‌آید، چهل قاعده شمس تبریزی است.


در سراسر کتاب ملت عشق، شمس در موقعیت‌هایی خاص هر بار یک قاعده را بیان می‌کند که بسیار خواندنی است. در این مطلب از وب‌سایت معرفی کتاب کافه‌بوک، قصد داریم چهل قاعده شمس تبریزی را مرور کنیم.


چهل قاعده شمس تبریزی برگرفته از کتاب ملت عشق

قاعده ۱ از چهل قاعده شمس تبریزی

کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می‌بریم، همچون آینه‌ای است که خود را در آن می‌بینیم. هنگامی که نام خدا را می‌شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم‌آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیشتر مواقع در ترس و شرم به سر می‌بری. اگر هنگامی که نام خدا را می‌شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است.

قاعده ۲ از چهل قاعده شمس تبریزی

پیمودن راه حق کار دل است، نه کار عقل. راهنمایت همیشه دلت باشد، نه سری که بالای شانه‌هایت است. از کسانی باش که به نفس خود آگاهند، نه از کسانی که نفس خود را نادیده می‌گیرند.

قاعده ۳ از چهل قاعده شمس تبریزی

قرآن را می‌توان در چهار سطح خواند. سطح اول معنای ظاهری است. بعدی معنای باطنی است. سومی بطنِ بطن است. سطح چهارم چنان عمیق است که در وصف نمی‌گنجد.

قاعده ۴ از چهل قاعده شمس تبریزی

صفات خدا را می‌توانی در هر ذره کائنات بیابی. چون او نه در مسجد و کلیسا و دیر و صومعه، بلکه هر آن همه جا هست. همانطور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد، کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد. هر که او را بیابد تا ابد نزدش می ماند.

قاعده ۵ از چهل قاعده شمس تبریزی

کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام بر می‌دارد. با خودش می‌گوید: «مراقب باش آسیبی نبینی.» اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق می‌گوید این است: «خودت را رها کن. بگذار برود!» عقل به آسانی خراب نمی‌شود. عشق اما خودش را ویران می کند. گنج‌ها و خزانه‌ها هم در دل ویرانه‌ها یافت می‌شود، پس هرچه هست در دل خراب است.

قاعده ۶ از چهل قاعده شمس تبریزی

اکثر درگیری‌ها، پیش‌داوری‌ها و دشمنی‌های این دنیا از زبان منشأ می‌گیرد. تو خودت باش و به کلمه‌ها زیاد بها نده. در دیار عشق زبان حکم نمی‌راند. عاشق بی‌زبان است.

قاعده ۷ از چهل قاعده شمس تبریزی

در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه‌ی انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمی توانی حقیقت را کشف کنی، فقط در آینه‌ی انسانی دیگر است که می‌توانی خودت را کامل ببینی.

قاعده ۸ از چهل قاعده شمس تبریزی

هیچ‌گاه نومید مشو. اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می‌کند. حتی اگر هم‌اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه‌های دشوار باغ‌های بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواسته‌ات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته‌اش محقق نشده، شکر گوید.

قاعده ۹ از چهل قاعده شمس تبریزی

صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست. به معنای آینده‌نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقانِ خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام می‌کشند و هضم می‌کنند. می‌دانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.

قاعده ۱۰ از چهل قاعده شمس تبریزی

به هر سو که می‌خواهی – شرق، غرب، شمال یا جنوب – برو، اما هر سفری که آغاز می‌کنی سیاحتی به درون خود بدان! آنکه به درون خود سفر می‌کند، سرانجام ارض را طی می‌کند.

قاعده ۱۱ از چهل قاعده شمس تبریزی

قابله می‌داند که زایمان بی‌درد نمی‌شود. برای آنکه «تویی» نو و تازه از تو ظهور کند باید برای تحمل سختی‌ها و دردها آماده باشی.

قاعده ۱۲ از چهل قاعده شمس تبریزی

عشق سفر است. مسافر این سفر چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض می‌شود. کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند.

قاعده ۱۳ از چهل قاعده شمس تبریزی

در این دنیا بیش از ستاره‌های آسمان، مرشدنما و شیخ‌نما هست. مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدن درون خودت و کشف کردن زیبایی‌های باطنت رهنمون می‌شود. نه آن که به مریدپروری مشغول شود.

قاعده ۱۴ از چهل قاعده شمس تبریزی

به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگران این نباش که زندگی‌ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگی‌ات بهتر از رویش نباشد.

قاعده ۱۵ از چهل قاعده شمس تبریزی

خدا هر لحظه در حال کامل کردنِ ماست، چه از درون و چه از بیرون. هر کدام ما اثر هنریِ ناتمامی است. هر حادثه‌ای که تجربه می‌کنیم، هر مخاطره‌ای که پشت سر می‌گذاریم، برای رفع نواقصمان طرح‌ریزی شده است. پروردگار به کمبودهایمان جداگانه می‌پردازد، زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است.

قاعده ۱۶ از چهل قاعده شمس تبریزی

خدا بی‌نقص و کامل است، او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، می‌تواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتا در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی.

قاعده ۱۷ از چهل قاعده شمس تبریزی

آلودگی اصلی نه در بیرون و در ظاهر، بلکه در درون و دل است. لکه ظاهری هر قدر هم بد به نظر بیاید، با شستن پاک می‌شود، با آب تمیز می‌شود. تنها کثافتی که با شستن پاک نمی‌شود حسد و خباثت باطنی است که قلب را مثل پیه در میان می‌گیرد.

قاعده ۱۸ از چهل قاعده شمس تبریزی

تمام کائنات با همه لایه‌ها و با همه بغرنجی‌اش در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب دادنمان باشد، بلکه صدایی است در درونِ خودمان. در خودت به دنبال شیطان بگرد، نه در بیرون و در دیگران. و فراموش نکن هر که نفسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد، سرانجام پاداشش شناخت آفریدگار است.

قاعده ۱۹ از چهل قاعده شمس تبریزی

اگر چشم انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی، ابتدا این‌ها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست نداشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند. خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم بشود، نومید نشو، چون به زودی خارها گل می‌شود.

قاعده ۲۰ از چهل قاعده سمش تبریزی

اندیشیدن به پایانِ راه کاری بیهوده است. وظیفه تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که برمی‌داری. ادامه‌اش خودبه‌خود می‌آید.

قاعده ۲۱ از چهل قاعده شمس تبریزی

به هر کدام ما صفاتی جداگانه عطا شده است. اگر خدا می‌خواست همه عینا مثل هم باشند، بدون شک همه را مثل هم می‌آفرید. محترم نشمردن اختلاف‌ها و تحمیل عقاید صحیح خود به دیگران بی‌احترامی است نسبت به نظام مقدس خدا.

قاعده ۲۲ از چهل قاعده شمس تبریزی

عاشق حقیقی خدا وارد میخانه که بشود، آنجا برایش نمازخانه می‌شود. اما آدم دائم الخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آن جا برایش میخانه می‌شود. در این دنیا هر کاری که بکنیم، مهم نیتمان است، نه صورتمان.

قاعده ۲۳ از چهل قاعده شمس تبریزی

زندگی اسباب بازی پر زرق و برقی است که به امانت به ما سپرده‌اند. بعضی‌ها اسباب بازی را آن قدر جدی می‌گیرند که به خاطرش می‌گریند و پریشان می‌شوند. بعضی‌ها هم همین که اسباب بازی را به دست می‌گیرند کمی با آن بازی می‌کنند و بعد می‌شکنندش و می‌اندازندش دور. یا زیاده بهایش می‌دهیم یا بهایش را نمی‌دانیم. از زیاده روی بپرهیز. صوفی نه افراط می‌کند و نه تفریط. صوفی همیشه میانه را بر می‌گزیند.

قاعده ۲۴ از چهل قاعده شمس تبریزی

حال که انسان اشرف مخلوقات است، باید در هر گام به خاطر داشته باشد که خلیفه‌ی خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایسته‌ی این مقام باشد. انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد، آماج افترا شود، حتی به اسارت رود، باز هم باید مانند خلیفه‌ای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند.

قاعده ۲۵ از چهل قاعده شمس تبریزی

فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد. هرگاه بتوانیم یکی را بدون چشمداشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم. هرگاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم، با سر به جهنم افتاده‌ایم.

قاعده ۲۶ از چهل قاعده شمس تبریزی

کائنات وجودی واحد است. همه‌چیز و همه‌کس با نخی نامرئی به هم بسته‌اند. مبادا آه کسی را برآوری؛ مبادا دیگری را، به خصوص اگر از تو ضعیف‌تر باشد، بیازاری. فراموش نکن اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه انسان‌ها را اندوهگین کند. و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.

قاعده ۲۷ از چهل قاعده شمس تبریزی

این دنیا به کوه می‌ماند، هر فریادی که بزنی، پژواک همان را می‌شنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک می‌یابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی، همان شر به سراغت می‌آید. پس هر که درباره‌ات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانه روز درباره آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز می‌بینی همه چیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون می‌شود.

قاعده ۲۸ از چهل قاعده شمس تبریزی

گذشته مهی است که روی ذهنمان را پوشانده. آینده نیز پس پرده خیال است. نه آینده‌مان مشخص است، نه گذشته‌مان را می‌توانیم عوض کنیم. صوفی همیشه حقیقت زمان حال را در می‌یابد.

قاعده ۲۹ از چهل قاعده شمس تبریزی

تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده. به همین سبب این که انسان گردن خم کند و بگوید: «چه کنم، تقدیرم این بوده»، نشانه‌ی جهالت است. تقدیر همه‌ی راه نیست، فقط تا سر دو راهی‌هاست. گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردش‌ها و راه‌های فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگی‌ات حاکمی و نه محکوم آن.

قاعده ۳۰ از چهل قاعده شمس تبریزی

صوفی حقیقی آن است که اگر دیگران سرزنشش کنند، عیبش بجویند، بدش بگویند، حتی به او افترا ببندند، دهانش را بسته نگه دارد و درباره کسی حتی یک کلمه حرف ناشایست نزند. صوفی عیب را نمی‌بیند، عیب را می‌پوشاند.

قاعده ۳۱ از چهل قاعده شمس تبریزی

برای نزدیک شدن به حق باید قلبی مثل مخمل داشت. هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرا می‌گیرد. بعضی‌ها حادثه‌ای را پشت سر می‌گذراند، بعضی‌ها مرضی کشنده را؛ بعضی‌ها درد فراق می‌کشند، بعضی‌ها درد از دست دادن مال… همگی بلاهای ناگهانی را پشت سر می‌گذاریم، بلاهایی که فرصتی فراهم می‌آورند برای نرم کردن سختی‌های قلب. بعضی‌هایمان حکمت این بلایا را درک می‌کنیم و نرم می‌شویم، بعضی‌هایمان اما افسوس که سخت‌تر از پیش می‌شویم.

قاعده ۳۲ از چهل قاعده شمس تبریزی

همه پرده‌های میانتان را یکی یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی. قواعدی داشته باش، اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره‌شان استفاده نکن. به ویژه از بت‌ها بپرهیز، ای دوست. و مراقب باش از راستی‌هایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد، اما با ایمانت در پی بزرگی مباش!

قاعده ۳۳ از چهل قاعده شمس تبریزی

در این دنیا که همه می‌کوشند چیزی شوند، تو “هیچ” شو. مقصدت فنا باشد. انسان باید مثل گلدان باشد. همان طور که در گلدان نه شکل ظاهر، بلکه خلا درون مهم است، در انسان نیز نه ظن منیت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد.

قاعده ۳۴ از چهل قاعده شمس تبریزی

تسلیم شدن در برابر حق نه ضعف است نه انفعال. برعکس، چنین تسلیم شدنی قوی شدن است به حد اعلی. انسان تسلیم شده سرگردانی در میان موج‌ها و گرداب‌ها را رها می‌کند و در سرزمینی امن زندگی می‌کند.

قاعده ۳۵ از چهل قاعده شمس تبریزی

در این زندگی فقط با تضادهاست که می‌توانیم پیش برویم. مومن با منکر درونش آشنا شود، ملحد با مومن درونش. شخص تا هنگامی که به مرتبه انسان کامل برسد پله پله پیش می‌رود. و فقط تا حدی که تضادها را پذیرفته، بالغ می‌شود.

قاعده ۳۶ از چهل قاعده شمس تبریزی

از حیله و دسیسه نترس. اگر کسانی دامی برایت بگسترانند تا صدمه‌ای به تو بزنند، خدا هم برای آنان دام می‌گسترد. چاه کن اول خودش ته چاه است. این نظام بر جزا استوار است. نه یک ذره خیر بی‌جزا می‌ماند، نه یک ذره شر. تا او نخواهد برگی از درخت نمی‌افتد. فقط به این ایمان بیاور.

قاعده ۳۷ از چهل قاعده شمس تبریزی

ساعتی دقیق‌تر از ساعت خدا نیست. آن قدر دقیق است که در سایه‌اش همه‌چیز سر موقعش اتفاق می‌افتد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر. برای هر انسانی یک زمان عاشق شدن هست، یک زمان مردن.

قاعده ۳۸ از چهل قاعده شمس تبریزی

برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییردادن خودمان هیچگاه دیر نیست. هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است. حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مُرد.

قاعده ۳۹ از چهل قاعده شمس تبریزی

حتی اگر نقطه‌ها مدام عوض شوند، کل همان است. به جای دزدی که از این دنیا می‌رود، دزدی دیگر به دنیا می‌آید. جای هر انسان درستکاری را انسانی درستکار می‌گیرد. کل هیچگاه دچار خلل نمی‌شود، همه چیز سرجایش می‌ماند، در مرکزش… هیچ چیز هم از امروز تا فردا به یک شکل نمی‌ماند، تغییر می‌کند. به جای هر صوفی‌ای که می‌میرد، صوفی‌ای دیگر می‌زاید.

قاعده ۴۰ از چهل قاعده شمس تبریزی

عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته است. نپرس که آیا باید در عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوت‌ها تفاوت می‌زاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش.

 



تاريخ : جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۸ | 0:27 | نویسنده : محمد رسولی

دل گستری          از؛ محمّد رسولی عنبر

   همۀ ما با واژۀ دل، آشنایی داریم، و با واژه های دیگری که از دل معنای خود را می گیرند؛ مانند همدلی، دلشکسته، دلگیر، دلباز، درد دل، سنگدل، نرم دل، بزدل، دل آگاه، دل آزرده، دلخون، دل آشفته، دلآرام، دریادل، زنده دل، دلشاد، دلنواز، دلخواه و ....

   دل چیست؟ در لغت نامۀ دهخدا، دل، اینگونه تعریف شده است؛ مرکز عواطف و احساسات که قدما آنرا در مقابل مغز که مرکز عقل است می آوردند. و این معنی را به مجاز بر همه جلوه های عواطف بشری چون مهر و کین و عشق و همه ٔ تمایلات گوناگون اطلاق می کردند و به دل شخصیتی خاص می بخشیدند و آنرا مخاطب می ساختند. در قاموس کتاب مقدس ، دل چنین تعریف شده است : محل و مرکز جمیع امید و ارادۀ دوست و دشمن و نیز مرکز بصیرت عقلی است ، و دارای تمام طبایع روحانیۀ بنی نوع بشر می باشد - درون . ضمیر. باطن.

  روان شناسان امروزه به این نتیجه رسیده اند که ابزار دل در موفقیت و سرنوشت یک انسان در جامعه نقشی فراتر از عقل و هوش ایفا می کند و به این دلیل امروزه از هوش هیجانی که همان نیروی درک و تشخیص قلبی است سخن می گویند. یونگ روان شناس برجسته می گوید چیزهای کوچک و با معنی بسیار ارزشمندتر از چیزهای بزرگ ولی بدون معنی هستند. از راه دل، ما به معنای چیز ها پی می بریم و از راه دل، معناهایی از ابعاد زندگی را درک می کنیم که با عقل محاسبه گر نمی توانیم. یونگ عقیده داشت که تمدّن امروزی تأکید بسیاری بر عقل کرده و به همین سبب، انسان های امروزی برای شناخت حقایق زندگی و کشف رموز و اسرار عالم هستی، تک بعدی شده اند و از استعداد شهودی و قلبی خود یعنی دل، بی خبر هستند. یا به عبارتی دل مرده شده اند. همۀ ما انسان هایی که دل بزرگ دارند را می شناسیم حتّی اگر وسعت دل خودمان کوچک باشد. این افراد معمولاً کُل نگر هستند و در برابر خطاهای انسانی بردبارند، گذرنده و اهل بخشش هستند، با محاسبات عقلی و حساب دو دو تا چهار تا زندگی را پیش نمی برند. آرامش دارند و آرامنده اند یا آرامش می دهند. امیدوار و امید ساز هستند. حالت روحی و خُلقی آنها نا وابسته به اوضاع و شرایط زندگی شان است، یا بهتر بگوییم به وارستگی از همه چیز و همه کس رسیده اند، رو راستی و صداقت دارند و نقاب به چهره نمی زنند. احساس خود برتر بینی اجتماعی ندارند و رد و قبول دیگران اثری بر رفتار آن ها ندارد. تعادل دارند و متوازن هستند. علاقۀ اجتماعی دارند و استعداد همدلی.

  شاید بتوان گفت عظمت شخصیت انسان ها را می توان از روی عظمت دل آن ها سنجید. دل های کوچک گنجایش عشق و دلبستگی های کوچک و دل های بزرگ، گنجایش عشق و دلبستگی های بزرگ را دارند. دل، استعداد و قابلیت زیادی برای بزرگی دارد و به راستی که دل می تواند جلوه ای از عظمت جهان آفرینش و آفریدگار باشد. با دل می توان دید، با دل می توان راه درست را یافت اگر در زندگی به جای چسبیدن به دلتنگی های سطحی در پی دل گستری باشیم. یا بهتر بگویم در پی افزودن بر عظمت و اندازۀ دل از راه رهایی از هر آنچه دل را در بند می کند و در آویختن به هر آنچه که دل را از وابستگی می رهاند و به وارستگی می رساند. 

سعدی شیرازی می گوید؛

به غنیمت شُمُر ای دوست، دم عیسیِ صبح

تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست

.........ادامه دارد.



تاريخ : پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۸ | 23:36 | نویسنده : محمد رسولی

   راز راز         از؛ محمّد رسولی عنبر

   حتماً اگر به روان شناسی علاقه مند باشید کتاب راز «روندا برن» را خوانده اید، آنچه که من در مورد راز کتاب راز فهمیده ام و می خواهم با شما در میان بگذارم این است که اگر وضعیت شما نامساعد و بد است در مورد آن حرف نزنید بحث نکنید و فکر نکنید، وضعیت بد و نامساعد خود را مثل پنجرۀ کثیفی بیانگارید که اگر بخواهید می توانید آن را بگشایید و از میان آن به زیبایی ها و دستاوردهای خوب زندگی تان خیره شوید، و از فکر کردن و مشاهدۀ آنها به وجد آیید، اوضاع و شرایط نامساعد نمی تواند در برابر احساس خوب و مساعد شما دوام بیاورد چون بر اساس قانون جذب یا همان راز، مشابه، مشابه را جذب می کند، اوضاع و شرایط خوب و مساعد به دنبال حسّ و حال خوب و مساعد می گردد. به عبارتی شکر نعمت، نعمتت افزون کند، وین دایر می گوید؛ شما آنچه که می خواهید را جذب نمی کنید بلکه آنچه که هستید را جذب می کنید. پس ببینید چه چیزی احساس و فکر می کنید. به قول مولانا؛ گر بُود اندیشه ات گل، تو گلی. دقیقاً به همین خاطر است که می گویند بد خواستن یا نفرین دیگران به خود فرد آسیب می زند چون فرد بدخواه به آن بدی که برای دیگران می خواهد فکر می کند و آن را احساس می کند. حال خوب و احساس خوب، قدرتمندترین و پر انرژی ترین پیام را به سمت کائنات و جهان هستی می فرستد که نتیجۀ آن اوضاع و شرایط خوب و مساعد است.

حافظ شیرازی می گوید؛

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

که این کیمیای هستی قارون کند گدا را

 



تاريخ : پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ | 21:21 | نویسنده : محمد رسولی

کتاب هنر انسان شدن (راه انسان شدن)

کتاب هنر انسان شدن

این کتاب توسط کارل راجرز یکی از بزرگترین روانشناسان انسان‌گرا نوشته شده است.

اگر چه نگاه کارل راجرز ریشه در فرهنگ و نگرشی دیگر دارد، اما با شناخت و باورهای ما غریبه به نظر نمی‌رسد.

چرا که ما هم در توصیه‌های فرهنگی خود، به شکل‌های مختلف همین موارد را درباره‌ی انسان اصیل یا فرد پخته شنیده‌ایم و می‌شنویم.

با هم بخشی از کتاب را می‌خوانیم:

 

دریافته‌ام که هر اندازه بتوانم در رابطه‌ام اصیل‌تر باشم، آن رابطه مفیدتر خواهد بود.

اصیل بودن به این معنی که نیاز دارم تا آنجا که ممکن است از احساسات واقعی خودم آگاه باشم؛ نه اینکه در ظاهر یک نگرش را بروز دهم و در درون خود، آگاهانه یا ناآگاهانه، حس دیگری داشته باشم.

اصیل بودن، همچنین به این معناست که بخواهم حس‌ها و نگرش‌هایی را که در درونم وجود دارند، با کلمات و رفتارم، ابراز کنم و آشکار سازم.

تنها به این شیوه ارتباط میتواند واقعیت پیدا کند و به نظر می‌رسد که واقعی بودن، به‌عنوان نخستین ویژگی یک رابطه، از اهمیت بالایی برخوردار است.

فقط با آشکار ساختن واقعیت درونی‌ام، دیگری هم می‌تواند در کشف و جستجوی واقعیت درونی خود، موفق شود.

چنین دریافته‌ام که حتی وقتی دیدگاه‌های من، رضایت‌بخش نیستند یا فکر می‌کنم برای رابطه سودمند نیستند، باز هم واقعی بودن‌شان مهم‌‌تر است.

به عنوان شرط دوم، فکر می‌کنم که هر اندازه پذیرش و دوست‌داشتن من نسبت به این فرد بیشتر باشد، بهتر می‌توانم رابطه‌ای را بسازم که برای او نیز مفید باشد.

منظورم از پذیرش، این است که دیگری را به گرمی مورد احترام و توجه قرار دهم؛ صرفاً به عنوان یک شخص؛ مستقل از شرایط و وضعیت او. برایش به عنوان یک انسان، به شکل‌ نامشروط ارزش قائل باشم؛ بدون هر قید و شرط دیگر.

این یعنی احترام و علاقه نسبت به او به عنوان یک فرد مستقل و میل به این‌که او هم، احساساتش را به همان سبکی که خود می‌خواهد، در اختیار داشته باشد و تجربه کند.

یعنی احترام برای نگرش های او در آن لحظه، بدون توجه به منفی یا مثبت بودن آنها؛ و بدون توجه به اینکه این دیدگاه‌ها و نگرش‌ها تا چه حد ممکن است با نگرش‌هایی که او در گذشته داشته، در تناقض باشد.

پذیرش نوسانات دیدگاه‌ها و نگرش طرف مقابل، باعث می‌شود یک رابطه‌ی گرم و مطمئن را تجربه کند؛ اطمینان ناشی از دوست‌داشته‌شدن و تحسین شدن به عنوان یک فرد؛ چیزی که در یک رابطه‌ی مفید، بسیار مهم است.

همچنین چنان به اهمیت ارتباط پی‌برده‌ام که شوق دائمی فهمیدن دیگری در من زنده می‌ماند.

پذیرش دیگری، تا زمانی که دیگری را نفهمیم و درک نکنیم، معنای چندانی ندارد.

فهمیدن هم به این معنا که بکوشم احساسات دیگری را، حتی وقتی از نظر من بسیار وحشتناک، ضعیف، گذرا یا عجیب و شگفت‌‌آور می‌دانم، درک کنم.

این یعنی آن‌ها را چنان ببینم که تو می‌بینی؛ و آن حس‌ها و تو را بپذیرم. آن‌قدر که تو [آزادانه در حضور من] بتوانی پنهان‌ترین زوایای تجربه‌های درونی خود را که مدفون و فراموش شده‌اند، بیابی و کشف کنی.

این آزادی در یک رابطه، شرط مهمی است.

معنای این آزادی آن است که دیگری حس کند آزادانه می‌تواند در سطوح آگاه و ناخودآگاه، سفر خطرناک کشف درون خود را آغاز کند.

کتاب هنر انسان شدن

 نوشته کارل راجرز



تاريخ : سه شنبه سی ام بهمن ۱۳۹۷ | 6:8 | نویسنده : محمد رسولی

  بزرگی در دسترسه               از؛ محمّد رسولی عنبر

   دنیای شهرت با همۀ جاذبه هاش دنیای عجیبی هست. چرا که خطر این که  آدم مشهور، پا بگذاره به دنیای از خود بیگانگی، دنیای خود فراموشی و خودباختگی بسیار زیاده، یعنی همون دنیایی که در اون چگونه به نظر رسیدن از چگونه بودن مهمتر میشه و گاهی اهمیت آفریده ها از آفریدگار برای یک سلبریتی بیشتر میشه. برای بسیاری، بزرگی همون شهرت و افتخارآفرینی های آشکاره. همون تحقق خود ایده آلی هست، نه خود واقعی، یعنی همون داشته ها و دستاوردها و یا همون پشت سر گذاشتن هایی است که به فرد احساس برتری آشکار نسبت به دیگران میده. وین دایر در کتاب خرد دوران ها میگه؛ «ملاک بزرگی در نظر من اینه که، فراتر از نیاز به تشکر و تحسین قرار بگیرم و مستقل از حسن نظر دیگران نسبت به خودم باشم.» همه به دنبال بزرگی هستن امّا بزرگی به جایی رسیدن نیست بلکه به خود پیوستنه، به خود آمدن، خود را پیدا کردن، نرنجیدن و نرنجاندن، دیدن و ندیدن، شنیدن و نشنیدن، لبخند به لب ها آوردن و شاد کردن، رساندن و رهاندن، گستردن، عاشق شدن، پروردن، پذیرفتن، گذشتن، بخشیدن، زدودن، پوشاندن، خوراندن، فهماندن و در نهایت، یکی شدن با کل هستی است. جایی که در اون دیگه «دیگری» وجود نداره؛ دیگران خود ما هستیم در لباس مبدل. این رفتارها از جنس عشق و نور هستن؛ پر شتاب ترین امواج انرژی عالم هستی. وقتی برنده شدن برای ما بشه دیگران را برنده کردن، وقتی بفهمیم که، هر آنچه که بین ما و دیگران رخ میده، بین ما و دیگران نیست، بین ما و خداست، بزرگی در دسترسه....



تاريخ : جمعه دوازدهم بهمن ۱۳۹۷ | 7:27 | نویسنده : محمد رسولی
ده درصد زندگی، اتفاقاتی است که با آنها برخورد می کنیم و نود درصد آن، برخوردی است که با آن اتفاقات داریم.



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۷ | 19:10 | نویسنده : محمد رسولی

یوگا مودرا، روشی آسان برای دستیابی به آرامش و تمرکز

   یکی از نویسندگان معاصر دربارۀ یوگا مودرا می نویسد؛ همان طور که آب، ضدّ آتش است یوگا مودرا هم ضدّ ضعف حافظه و ضد پراکندگی و آشفتگی فکر است و اگر درست انجام شود در عرض نیم ساعت متوجه خواهید شد که فکر شما متمرکز شده و آرامش می یابد. این عمل در عین این که راز بزرگ است و در عین آن که اثرش فوری و شگفت انگیز است، در عین حال بسیار ساده و آسان است.

اوّل: ریه را با فشار زیاد پر از هوا کنید یعنی نفس را بالا بکشید.

دوّم: هر چه که می توانید نفس را حبس کنید و در ریه نگه دارید.

سوم: در همان حال شروع کنید از عدد چهل برعکس تا یک بشمارید.

اگر دو زانو بنشینید و کمر را راست کنید و چشم ها را ببندید بهتر است.

   پس از ده ثانیه همین برنامه را تکرار کنید یعنی نفس را بالا بکشید و شماره ها را زمزمه کنید و برای مرتبه سوم هم با فاصلۀ ده ثانیه این کار را تکرار کنید. مدت زمان انجام یوگا مودرا تقریباً سه دقیقه طول می کشد.



تاريخ : جمعه بیستم مهر ۱۳۹۷ | 20:46 | نویسنده : محمد رسولی

عقده ها؛ چاله های آسیب         از؛ محمّد رسولی عنبر

  فروید هدف روان کاوی را هشیار کردن ناهشیار می دانست. او تلاش کرد تا انسان ها را با نیمۀ تاریک شخصیت شان (ناهشیار) آشنا کند و آنها را به خودشناسی برساند. او از راه رو در رو کردن بیماران خود با ریشۀ مشکلات عاطفی و روانی شان سعی می کرد مقاومت های آنها را برای مواجه شدن با حقایق مشکلات شان در هم بشکند. همان مشکلاتی که ریشه هایش در خاطرات و رویدادهای سرکوب شدۀ گذشته بود. در این راستا فروید مقاومت های بیمار را که به هنگام صحبت ( با نزدیک شدن به ریشه مشکلاتش) بصورت ترس و اضطراب در وی آشکار می شد برای او رمزگشایی می کرد. فروید همچنین خاطرات آسیب زای گذشته و ترس های مربوط به آنها را برای بیمار، تعبیر مجدد می کرد و یا به اصطلاح، باز تعریف می کرد و از این راه، بیمار را به بینش در مورد ریشۀ مشکلاتش می رساند. رویدادهای آسیب زای گذشته، مانند چالۀ آسیبی هستند که بیمار در آنها گیر کرده است و مانع بررسی عقلانی مسائل  پیش رو، در بزرگسالی می شوند. رفتار و افکار وسواسی از نظر فروید، دفاع ناهشیار فرد در برابر تکانۀ تهدید آمیزی است که می خواهد از ناهشیار به جرگۀ هشیاری وارد شود. افکار وسواسی به طور نمادین جانشین تکانۀ هیجانی یا فکر ناخوشـایند سرکوب شـده می شود.

   فوبی ها نمونۀ بارزی از رویدادهای آسیب زای گذشته هستند که در دنیای بزرگسالی به صورت ترس غیر منطقی آشکار می شوند. خاطرات سرکوب شدۀ مربوط به طرد، تحقیر و تمسخر در کودکی به شکل مشکلات تأییدطلبی و مهر طلبی، اضطراب کلامی و خودکم بینی در بزرگسالی بروز می کند. مشکلات مربوط به احساس تقصیر در کودکی، در بزرگسالی شکل آزارطلبی به خود می گیرد. و رویدادهای تنها و درمانده ماندن در کودکی به شکل مشکلات وابستگی در بزرگسالی بروز می کند.   از دیدگاه فروید، انسان سالم دو ویژگی دارد؛ کار کردن و عشق ورزیدن. چرا که او، این دو ویژگی را بهترین راه والایش امیال جامعه ناپسند و پیش گیری از عقده ها می دانست.  او سرکوبی و انکار را بدترین روش رویارویی با امیال و هیجانات و تکانه هایی می دانست که جامعه آنها را بد و ناپسند می شمارد. چرا که از نظر او این کار به شکل گیری روان رنجوری و عقده می انجامد.

  از دیدگاه یونگ شاگرد فروید، عقده­ چیزی نیست بجزء محتوای عاطفی با بار ریتمیک که از خودمختاری برخوردار است، و نقش مهمی را در زندگی روانی فرد ایفا می‌کند. عقده ها در مقاصد هشیارانه ایجاد مقاومت می‌کنند، و آمد و رفت آنها از کنترل ما خارج است. اطلاعات علمی ما در مورد آنها، تا اینجا است­ که عقده ها محتویاتِ روانی است­ که خارج از کنترل ذهن هشیار است. آنها از ضمیر هشیار جدا شده و یک وجود جداگانه را در ناخودآگاه ما هدایت می کنند، و همواره آماده هستند در مقاصد هشیار ما مانع ایجاد کرده یا آن را تقویت کنند.

 آنها نقاطی هستند آسیب ­پذیر که نمی­ خواهیم بخاطر بیاوریم یا در آن مورد فکر کنیم و حتّی نمی خواهیم دیگران هم به ­آن­ها اشاره ­ای داشته باشند، امّا آنها درست مانند مهمان ناخوانده و بطور بسیار ناخوشایند به ذهن می آیند. همیشه دارای خاطرات، آرزوها، ترسها، وحشتها، وظیفه ها، نیازها، و نقطه ­نظرهائی هستند که هرگز با آنها نتوانسته ­ایم کنار بیائیم، و به­ همین دلیل آنها همواره در زندگی هشیار ما دخالت کرده و ایجاد اختلال می‌کنند و معمولاً به­ روش ه­ایی که برای انسان مضر است وارد ماجرا می‌شوند و فرد را دچار ستیز درونی می کنند.

 عقده­ ها، بطور بدیهی در گسترده ترین معنایشان نشان دهنده نوعی از احساس حقارت در انسان است– و دارای تعارض که وجودش شاید یک مانع و هم­چنین محرکی برای کوشش بیشتر، و بنابراین شاید، دریچه­ ای برای امکانات بیشتر در راستای موفقیت باشد. کمپلِکس­ها و یا عقده­ ها، از طرفی نقاط کانونی و مرکزی در زندگی روانی هستند که نمی­ توانیم بدون آنها زندگی کنیم. در حقیقت با فقدان آن­ها، زندگی روانی به­ یک سکون و رکود مرگ ­آور دچار می‌شود. امّا آنها (کمپلِکس­ها) نشان دهندۀ مسائل حل نشدۀ شخصی هستند، نقاطی­ که در آنها از یک شکست یا کمبود رنج برده ، و یا حداقل موقتاً چیزی وجود دارد که انسان نمی­ تواند از آن اجتناب کند و یا بر­آن غلبه کند- نقاط ضعف او با هر معنی و یا عبارت. و به طور بدیهی از برخورد بین لزوم سازگار شدن و ناتوانی ذاتی فرد در مواجهه با این چالش نمایان می‌شود. کمپلِکس نشانه ای است که به ما کمک می‌کند خلق و خوی فرد را بشناسیم.

 تجربه نشان می­دهد که کمپلِکس­ها بی­ نهایت در تغییرند، یک مقایسۀ دقیق موجب می‌شود که تعداد نسبتاً معدودی از نمونه ­های موجود مشخص شود، که همه­ شان ریشه در اوّلین تجارب کودکی دارند. لزوماً باید چنین باشد، زیرا خلق و خوی انسانی عاملی است که آن­ را به­ کودکی ارجاع می­ دهند. عقده ­ای­ که به ­پدر و مادر بر می ­گردد چیزی نیست به­ جزء اوّلین نشانۀ درگیری بین واقعیت و ناتوانی بنیادی انسان در برآورده کردنِ نیازهائی­ که از او انتظار می رود. اوّلین عقده نمی­ تواند غیر از عقدۀ والدینی چیز دیگری باشد، زیرا والدین اولین واقعیت هستند که ما در کودکی با آنها تعارض پیدا می‌کنیم.

   به اعتقاد کارل گوستاو یونگ، شاگرد فروید تضاد است که قدرت (زیست مایه) روحی ایجاد می کند. هر آرزویی بلافاصله ضد خود را به فکر خطور می دهد. من اگر فکر خوبی داشته باشم، به ناچار جایی در وجودم فکر بد متضادی هم خواهم داشت. در واقع این نکته ای بسیار اساسی است: برای درک مفهوم خیر، باید مفهوم شر را هم بدانیم. به همین ترتیب نمی توانیم بالا را بدون پایین و سیاه را بدون سفید بفهمیم. تضاد مثل دو قطب یک باتری، یا شکافتن یک اتم است. تقابل است که انرژی می دهد، لذا تقابلی بزرگ، انرژی ای عظیم و تقابلی کوچک، انرژی ای اندک تولید می کند. انرژی که در اثر تقـابل ایجـاد می شود، به هر دو طرف تضاد به تساوی داده می شود. وقتی می خواهیم کار خیری انجام دهیم، انرژی کافی برای انجام ندادن آنرا هم داریم. وقتی تصمیم می گیریم به دیگران کمک کنیم آن انرژی صرف کارهای مختلفی می شود که باید برای کمک به دیگران انجام دهیم. امّا سؤال این است که انرژی آن طرف دیگر تضاد کجا می رود؟

بستگی به نگرش شما نسبت به عملی دارد که تصمیم به انجامش نگرفته اید. اگر نسبت به آن عمل آگاهی داشته باشید، با آن مواجه شوید، و آن را در ضمیر آگاه تان نگه دارید، آن انرژی به طور کلی، صرف پیشرفت روحتان می شود. (گفتیم که با استفاده از راهبرد دفاعی والایش، انگیزه ها و امیال ابتدایی تبدیل به اهداف جامعه پسند می شوند. به عبارت دیگر شما رشد می کنید)، امّا اگر تظاهر کنید که هرگز چنین فکری به ذهن تان خطور نکرده، اگر آن را انکار و سرکوب کنید، آن انرژی صرف ایجاد و رشد یک عقده خواهد شد.

 مشکل از همین جا آغاز می شود: اگر همۀ عمر وانمود کنیم که آدم خوبی هستیم و حتّی استعداد دروغ، تقلب، دزدی، و آدمکشی را نداریم، در تمام مدّتی که داریم کارهای خوب انجام می دهیم، انرژی بخش دیگر  وجود ما به صورت یک عقده جمع می شود. آن عقده برای خودش نوعی زندگی آغاز می کند و به تدریج ما را تسخیر می کند. در این صورت ممکن است کابوس ببینیم که رفته ایم و رفتاری مخالف با خواستۀ خود انجام داده ایم. اگر این موضوع مدّت درازی طول بکشد، عقده بر ما غالب خواهد شد، ما را تصاحب خواهد کرد و شاید منجر به اختلال دو شخصیتی شود. هر چند موارد دو شخصیتی زیاد نیست، امّا چنین اشخاصی گرایش دارند به این که درگیر افراط و تفریط میان سیاه و سفید شوند.

همچنان که سن مان بالاتر می رود، اغلب با ظواهر خود راحت تر کنار می آییم. کمتر به سراغ آرمان گرایی ساده لوحانه می رویم و به این نتیجه می رسیم که همۀ ما آمیزه ای از خوب و بد هستیم. جنس مخالف درون مان کمتر آزارمان می دهد و بیشتر دو جنسیتی می شویم.



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۷ | 1:30 | نویسنده : محمد رسولی

رؤیای زنده و رؤیای مرده              از؛ محمّد رسولی عنبر

 

   نشانۀ زنده بودن، رشد کردن است. و انسان برای رشد کردن نیاز به یک رؤیای زنده دارد، بر عکس رؤیای مرده که باعث بی حرکتی و سکون و دلمردگی است، رؤیاهای زنده باعث پیشروی و رشد آدمی است. رؤیای زنده اشاره به آینده دارد و باعث امیدواری در زندگی است و رؤیاهای مرده همان کاشکی ها و حسرت ها و افسوس های ماست برای فرصت های از دست رفتۀ گذشته که نتیجه ای جز ویرانگری و افسردگی ندارد. رؤیاهای زنده به وجود آورندۀ شور و شوق های ما است در آفریدن دنیایی بهتر برای زندگی خودمان و دیگران. امروزه متأسفانه بسیاری از آثار هنری مانند فیلم و موسیقی و شعر، رؤیاهای مرده را منتشر می کنند و باعث ناامیدی بیشتر در انسانها می شوند. رؤیاهای زنده سبب ایجاد نشاط و احساس هدفمندی در انسان می شوند. پرداختن به رؤیاهای مرده یا غرق شدن در احساس های حسرت و افسوس، نشانه ای بارز از تنگ نظری است که با تأثیر منفی بر نیروی تخیل، مانع آفریدن تصاویر امید بخش و هدف های متعالی در ذهن انسان می شود.

 

  جیمز آلن در کتابش «تو همانی که می اندیشی می نویسد»؛ صاحبان رؤیا نجات دهندگان جهانند، آن کس که رؤیایی زیبا و آرمانی متعالی را در دلش گرامی می دارد، روزی آن را به تحقق در خواهد آورد. کریستف کلمب رؤیای جهانی دیگر را گرامی داشت و آن را کشف کرد. کوپرنیک رؤیای وجود چندین جهان و کائناتی گسترده تر را در سر پروراند و آن را آشکار ساخت. بودا رؤیای جهان معنوی سرشار از زیبایی بی نقص و آرامش کامل را مدّ نظر داشت و به آن وارد شد.

 

بادا رؤیاهایتان متعالی باد. زیرا رؤیاهایتان هر گونه که باشد به همان سیما در خواهید آمد. رؤیایتان وعدۀ سیمایی است که روزی چنان خواهید شد. آرمانتان پیشگویی آنچه که سرانجام آشکار خواهید ساخت.

 

   عظیمترین توفیق نخست و روزگاری رؤیا بود. درخت بلوط در بذری می آرمد. پرنده در تخم منتظر می مـاند. و در برتـرین رؤیای جـان، فرشته ای بال می زند. رؤیـاها بذرهای واقعیات اند. رؤیایی که در ذهنتان بزرگ می دارید، و آرمانی که بر تاج و تخت دلتان می نشانید بنا کنندۀ زندگیتان است: چنان خواهید شد.

 

  هدف همان رؤیای زنده است. معادل سانسکریت « هدف انسان در زندگی» واژۀ « دارما» است. مطابق قانون دارما همۀ انسان ها استعدادهای منحصر به فردی دارند و برای کشف این استعدادها، قدم به دنیا می گذارند. بر اساس این قانون، احتمال کشف این استعداد ها زمانی بیشتر می شـود که از خود بپرسیـم « چه چیزی می توانم ببخشم؟» و نه اینکه « چه چیزی می توانم به دست آورم.» اسکاول شین می گوید؛ در دنیا جایی هست که فقط شما می توانید آن را پُر کنید، و کاری هست که فقط شما قادر به انجام آن هستید. و این همان طرح و الگوی الهی زندگی شماست.

 

  نیروی زندگی و حیات از وجود هدف در زندگی نشأت می گیرد. وقتی که می گوییم: من این کار را انجام می دهم و همۀ دشواری های آن را به جان می خرم، آن وقت است که همه چیز این جهان به حمایت از شما بر می خیزد.

 



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۷ | 19:9 | نویسنده : محمد رسولی

شاد کوشی            از؛ محمّد رسولی عنبر                  

   آن چیزی که در آموزش های دوران رشد به هر آدمی یاد داده می شود ارزش و اهمیت تلاش و سخت کوشی و عرق ریختن در زندگی برای دستیابی به اهداف بزرگ است، ولی آنچه که در این آموزش ها و اندرزها نادیده گرفته می شود خوشی و آرامشی است که می تواند به همراه تلاش و کوشش در زندگی نصیب آدمها شود. آبراهام مازلو روان شناس آمریکایی می گوید افراد سالم از تلاش کردن و سپردن راه اگر نه بیشتر دست کم به همان اندازه رسیدن به هدف خوشحال می شوند، این همان چیزی است که افراد خود شکوفا که در بالاترین سطح آگاهی قرار دارند روزانه تجربه می کنند و به این تجربه، روان شناسان غرقه شدن می گویند که به معنی احساس خوشی و سعادت ناب در هنگام کار و تلاش است به طوری که فرد در آن لحظات احساس بی مکانی و بی زمانی می کند. روان شناسی به نام میهالی زیک زنت میهالی، طی بررسی هایش به این نتیجه رسید که این تجربیات اوجی یا احساس غرقه شدن در کار برای کسانی اتفاق می افتد که تکلیف پیش روی آنها با میزان توان و استعداد آنها برابر است. ولی در آن هنگام که کار و تکلیف پیش روی ما از میزان توان ما بیشتر باشد ما دچار دلهره و اضطراب می شویم که مانع تجربۀ غرقه شدن است. و اگر کار و تکلیف پیش روی ما از میزان توان و استعداد ما کمتر باشد ما دچار ملال و دلزدگی می شویم. از سویی باید به این نکته اشاره کرد که هیچ فردی نیست که در همۀ زمینه ها با استعداد باشد. آلبرت انیشتن با وجود نبوغ بالا در فیزیک در درس تاریخ و ادبیات افتضاح بود. او حتی در ریاضیات هم چندان خوب نبود و برای فرمول بندی نظریۀ نسبیت خود از دوست ریاضیدانش کمک گرفت. زمانی کار افراد به سرگرمی شان تبدیل می شود که آن کار، استعداد و توان آنها را به چالش بکشد. ادیسون مخترع برق روزی هجده ساعت کار می کرد، از ادیسون پرسیدند آیا از این همه کار و تلاش و مطالعه روزانه خسته نمی شوید و او پاسخ داد؛ من هرگز کار و کوششی نکرده ام، هر چه بود تفریح و سرگرمی بود. این همان احساس خوشی و سعادتی است که من آن را شاد کوشی می نامم. شاد کوشی رمز موفقیت انسان در زندگی است و زمانی می توانیم کوشنده ای شاد باشیم که به دنبال اهدافی باشیم که جدا از انگیزه های مادّی، با توان و استعداد ما همسو باشند. اگر عاشق کاری باشیم که انجام می دهیم، نیروهای خاموشی که از آنها بی خبر هستیم در هنگام تلاش در دسترسمان قرار می گیرند و نیروی تخیل و نوآوری ما شکوفا می شود. ذهن ما محدودیت ها را کنار می زند و سلامت جسمی و روانی ما به دنبال آن افزایش می یابد. در چنین حالتی دیگر غُر نمی زنیم و گله ای از سختی کار نمی کنیم. کار جزیی از زندگی و هستی ما و گم شدۀ ما می شود.

   اخیراً هنگام کوهنوردی با مرد شصت سالۀ کوهنوردی آشنا شدم که همۀ کوه های مرتفع ایران و قله های بلند اروپا و روسیه را درنوردیده بود. او هر صبح جمعه به قلّه می آمد. در راه بالا رفتن از کوه به من می گفت که هر جمعه که از کوه بر می گردد انتظار آمدن جمعۀ دیگر را می کشد تا باز هم به کوه بیاید. کوه رفتن برای او آوردگاهی بود که توان و نیروی جوانی او را به چالش می کشید و در او حسّ فوق العاده ای ایجاد می کرد. این همان چیزی است که برایان تریسی نویسندۀ معروف آمریکایی آنرا تغییر از بیرون به درون می نامد. به این معنا که وقتی ما وضع بیرونی زندگی مان را تغییر می دهیم، یعنی به جای بی هدفی و بی انگیزگی و سکون، پویایی و هدفمندی را انتخاب می کنیم، حالت درونی و روحی ما نیز همسو با وضع بیرونی زندگی ما دگرگون می شود و ما دیگر نمی توانیم افسرده و سردرگم و بدحال باشیم. پس اگر ما در زندگی از کارمان لذّت نمی بریم و کار ما برایمان تبدیل به اجبار و زور و فشار شده است تقصیر کسی نیست. ما باید دوباره از خودمان بپرسیم که از زندگی چه می خواهیم و به دنبال چه چیزی در دنیا هستیم، تا شاید باز بتوانیم مانند دوران کودکی زندگی را زندگی کنیم. ارمغان شادکوشی، پیوسته کوشی است یعنی همان عادت ادیسون!.



تاريخ : سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۷ | 23:55 | نویسنده : محمد رسولی

   بیماری های روان تنی؛                      

دفاع های ناهشیار در برابر اضطراب و نگرانی

قسمتی از کتاب خود روان پالایی نوشتۀ محمد رسولی عنبر، فصل رفتارهای دفاعی.

    زمانی که فشار مشکلات از حدّ تحمّل خارج شود اگر دفاع روانی به کار نیفتد، ناچار جسم ما باید تاوان آن را بپردازد. استرس باعث برانگیخته شدن تضادهای روانی شده و فردی که قادر نیست در برابر آنها از خود دفاع کند به بیماری روان تنی مبتلا می شود. هر بیماری جسمی پیام روانی خاص خود را دارد. و یک جسم بیمار آخرین مرحلۀ روحی است که از دستیابی به نیاز خود دور مانده است. و بیماری، زبان گویای بدن برای جلب توجه ما به یک صدمه است. چرا که روح، فریاد استمداد خود را به زبان بیماری جسم بیان می کند. بین درد و روش زندگی بیمار ارتباط وجود دارد. روش های تشخیص و مداوای رایج تنها نشانه های جسمی بیماری را مدّ نظر قرار می دهند. امروزه دوران تشخیص و معالجۀ بیماری بر مبنای تخصص در یک رشته، جای خود را به مشاهده و بررسی همۀ عوامل و پدیده های مـؤثر در بیمـاری داده است. دو سوم بیماری ها روان تنی هستند. یعنی به تضادهایی مربوط می شوند که در شخصیت افراد پنهان هستند. تضاد یعنی بین دو گرایش ناسازگار برای فکر کردن یا رفتار کردن گرفتار شدن، مثلاً می بینیم فردی که خود را بیش از حد فدای دیگران می کند، امّا از طرفی هم گرایش شدید به استراحت و پرداختن به نیازهای خود دارد، دچار درد مهره های کمر می شود. پیام روانی بیماری او این است که؛ بار خود را این قدر سنگین نکن.

در زیر به چند مورد از این بیماری های روان تنی می پردازیم.

 

1. میگرن؛ افراد میگرنی در مقایسه با دیگر افراد، موفقیت کمتری در غلبه بر شرایط دشوار زندگی داشته اند. 60 درصد محرکهای انواع میگرن عوامل روانی است. افراد میگرنی اغلب افرادی پرتلاش و فعال هستند که کمتر فرصت استراحت به خودشان می دهند. پیام روانی عمیق این بیماری این است؛ ایست، استراحت، چیزی نبینید، چیزی نشنوید.

درمان طبیعی؛ مالیدن روغن نعنای خالص روی شقیقه ها موجب آرام شدن آن می شود.

2. آبریزش بینی؛ نشانۀ وارفتگی روح است. عصبانیت زیاد از طریق تضعیف سیستم ایمنی، موجب سرماخوردگی می شود. پیام روانی این بیماری این است؛ گذشته را بررسی و اصلاح کن.

درمان طبیعی؛ دم کردۀ تازۀ گل بابونه و بخور پیاز.

3. آبریزش بینی آلرژیک؛ در افراد فوق حساس دیده می شود که از نظر روانی هم به سادگی تحریک می شوند. حساسیت مخاط بینی به طور سمبلیک می گوید؛ در برابر فشار مقاومت کن، چارۀ کار را پیدا کن، صبر داشته باش و بیش از حد حساس مشو.

4. سینوزیت؛ این افراد خشونت علیه دیگران را سرکوب و علیه خودشان به کار می برند. پیام روانی این بیماری؛ خودت را سبک کن، زیاد سخت نگیر.

درمان طبیعی؛ بخور گل بابونه.

5. تنگی نفس؛ کسی که در محیط خود از کسی یا وضعیتی احساس نگرانی و تهدید می کند

6. فشار خون پایین؛ شخصیت های غیر فعال و مهرطلب دچار افت فشار خون می شوند. پیام روانی این بیماری؛ مرا در آغوش بگیر، مگر حال خراب مرا نمی بینی.

درمان طبیعی: دم کردۀ اکلیل کوهی

7. فشار خون بالا؛ در افرادی دیده می شود که احساس تحت فشار بودن می کنند. واکنش های فردی و تدبیرهای دفاعی شخص موجب فشار خون بالا می شود.

درمان طبیعی؛ کم کردن مصرف گوشت، دم کردۀ گون اکسیژن رسانی به قلب را تسریع می کند. حمام آب سرد، گیاه خواری، ماهی، دم کردۀ پیچک و روغن آن.

8. بی اشتهایی؛ نشانۀ بیزاری و نفرت از خود و نیاز شدید به خودگردانی است. یکی از دلایل آن بودن در خانوادۀ بیش از حد کنترل کننده است.

درمان طبیعی: ماساژ شکم به آرامی و با سرانگشتان

9. اشتهای مفرط به مصرف شیرینی؛ نشانۀ نیاز به محبت در کودکی است. پیام روانی این مشکل این است: بررسی کن و ببین که کمبود واقعی تو چیست.

درمان طبیعی؛ مخلوط شش غله

10. آسم؛ این افراد، افرادی خود خور هستند که هر عمل و جریانی را که باعث جریحه دار شدن احساس آنها می شود، می پذیرند. اصطلاحاً آنها از درون گریه می کنند.

11. ناخن جویدن؛ افراد خود خور که از بروز احساسات درونی به خاطر محیط سخت گیر جلوگیری می کنند. پیام روانی این مشکل این است: خودت را نشان بده.

بیماری های دستگاه گوارش:

12. زخم معده؛ در افرادی است که مشکلات را سرکوب و به دنبال خود یدک می کشند..

13. حساسیت روده: در افرادی است که همه چیز را درون خود می ریزند و به مدت طولانی نگه می دارند.

14. اسهال؛ در افرادی که اهل شتاب و عجله هستند ایجاد می شود.

15. کولیت: در کسانی است که به نیازهای واقعی خود بی توجه اند.

پیام روانی: اینقدر مطیع نباش.

16. زخم روده؛ در کسانی است که بیش از حد به دیگران فکر می کنند.

پیام روانی: این قدر به فکر دیگران نباش.

17. یبوست: در افرادی است که تحمل گذشت و رها کردن مسایل را ندارند.

پیام روانی مشکلات دستگاه گوارش: مسائل خودت را به موقع حل کن یا رها کن.

درمان طبیعی مشکلات دستگاه گوارش: دم کردۀ زیره، رازیانه و گل بابونه.

18. کمردرد: نشانۀ جاه طلبی و بلند پروازی در اهداف خودخواهانه و یا نوع دوستانه است. پیام روانی این مشکل این است: خودت را سبک کن.

درمان طبیعی: ماساژ موضعی با روغن شترمرغ.



تاريخ : سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۷ | 19:15 | نویسنده : محمد رسولی



تاريخ : یکشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۷ | 23:57 | نویسنده : محمد رسولی

  موازنۀ قدرت در روابط      از؛ محمّد رسولی عنبر

 

  موازنه یا هم وزنی واژه ای است به معنای پایاپای بودن یا هم ارزی و یا سر به سر بودن با چیزی یا کسی. در شیمی موازنه به این معناست که در یک معادلۀ شیمیایی جدا از ترکیب گوناگون عناصری که در دو سوی این معادله با هم واکنش شیمیایی انجام می دهند باید هر دو طرف معادله یک چیز را به ما بدهند. حال در روابط انسانی که معمولاً در دو طرف هر رابطه، دست کم دو فرد و یا دو طایفه و در بالاترین سطح، دو ملّت وجود دارند، زمانی آنها می توانند از موضع پایاپای با هم رابطه برقرار کنند که برایند توانمندی های آنها در جنبه های گوناگون، همسطح باشد. اگر یک طرف رابطه احساس کند از دیگری برتر است از موضع قدرت و اگر احساس کند از دیگری کمتر است ناخودآگاه از موضع ضعف رابطه برقرار می کند. اصطلاح خودکم بینی و یا خودبرتربینی اشاره دارد به همین احساس برتر بودن یا کمتر بودن در روابط و در اجتماع.

   بیشتر ارتباطاتی که ما در طول روز برقرار می کنیم معمولاً قرار گرفتن در رابطه ای دو نفره است و موازنۀ قدرت در رابطه، مهمترین دلیل دوام آوردن آن رابطه است. بعضی از روابطی که به هم می خورد یا در آن ناخشنودی هست، ریشه اش در نبود توازن قدرت است. ما بدون اینکه خودمان بخواهیم یا بدانیم خودمان را از بسیاری از افراد بالاتر و از بسیاری از افراد پایینتر می بینیم و این گاهی موجب می شود مقابل عدّه ای قاطعانه و پُر دل، مقابل عدّه ای دیگر سرد و بی اعتنا یا پرخاشگر، و مقابل عدۀ کمتری از افراد منفعلانه یا فرمانبرانه واکنش نشان دهیم.

دلایل برهم خوردن موازنۀ قدرت در روابط چیست؟

1- لطف پذیری یا تعارف پذیری؛ وقتی ما در روابط معمولاً طرف مدیون رابطه هستیم و همیشه طرف مقابل ما را در موقعیت شرمندگی قرار می دهد همزمان ما را به سوی انفعال و اطاعت از خود می کشاند. بعضی ها از اینکه در حق دیگران محبت کنند از این رو لذّت می برند که خود را در موقعیت برتر احساس می کنند.

2- اطاعت همیشگی؛ وقتی به پاس احترام یا به خاطر کم رویی، درخواست ها و انتظارات دیگران را بیش از حد بر خود هموار می کنیم گاهی این به نوعی وظیفه در چشم طرف مقابل تبدیل شده و او را در موضع برتر نسبت به ما قرار می دهد.

3- نرمی و مهربانی بیش از اندازه؛ وقتی در روابط به سمت عدم استحکام و جدّیّت و پس روی از ارزش های خود به خاطر طرف دیگر پیش می رویم، مثلاً زمانی هم که ما انتظارات به جایی از دیگران برای رفتار درست داریم و آنها هر چه کنند ما سکوت می کنیم، موازنه قدرت در رابطه به زیان ما به هم می خورد. سعدی شیرازی می گوید، نه چندان درشتی کن که از تو سیر شوند نه چندان نرمی کن که بر تو دلیر شوند.

4- شوخی؛ شوخی و خندۀ زیاد یک نفر در روابط باعث کاهش قدر و منزلت او در چشم طرف مقابل می شود.

5- تَوَهُم سر بودن یا گمان عظمت؛ وقتی یک طرف رابطه، احساس می کند لیاقت، شرافت، اصل و نسب و یا به قول امروزی ها کلاس بالاتری نسبت به طرف مقابل دارد موازنه قدرت در رابطه به هم می خورد. همسر یکی از دانشمندان هسته ای ایران که در سالهای اخیر ترور شده بود گفته بود وقتی همسرم به مدارج عالی و مدال ها و نشان های بزرگ در رشتۀ فیزیک دست یافت ترسیدم مبادا فکر کند که من دیگر لیاقت او را ندارم در صورتی که او بزرگتر از آن بود که دچار هذیان عظمت شود.

6-ناز پروردگی یا تیپ شخصیت گیرنده؛ بعضی افراد طوری بار آمده اند که گمان می کنند دنیا و هر چه در آن است باید در خدمت آنها باشد. و در روابط فقط به فکر گرفتن و کندن از دیگران هستند. این افراد برای دیگران در حکم انگل هستند و تغذیه و مراقبت شدن به وسیله دیگران را یک انتظار واقع بینانه می پندارند. اینها شخصیت های تمایز نیافته ای هستند که معمولاً هیچگاه به استقلال فکری و توانایی حل مسایل زندگی خود بدون وجود دیگران نمی رسند. انتظارات آنها از رابطه یک سویه و به سود خود است.

7- سلطه گری؛ شخصیت های سلطه گر همیشه می خواهند موازنۀ قدرت را در روابط به سود خود تغییر دهند. آنها بیشتر در برابر افرادی موفق می شوند که شخصیت مطیع یا مهر طلب دارند. امّا در برابر شخصیت های قاطع و استوار و یا در برابر شخصیت های سلطه گر شبیه خودشان ناکام می شوند.

    رابطۀ سالم؛ از دیدگاه خانم کارن هورنای روان شناس آلمانی، افراد روان رنجور برای محافظت از خودشان در برابر اضطراب و تهدیدها و آسیب های خیالی، با یکی از سه گرایش روان رنجور 1- مهرطلبی 2- قدرت طلبی و 3- کناره گیری، واکنش نشان می دهند. او می گوید زمانی می توانیم شخصیت حقیقی خود را به دست بیاوریم و روابط سالم با دیگران برقرار کنیم که از عطش عظمت طلبی و غرور ها و بایدهای خود ایده آلی دست بر داریم و رفتار های روان رنجوری را که فکر می کنیم از ما در برابر آسیب های خیالی محافظت می کنند کنار بگذاریم. در این صورت گرایش ناسالم مهر طلبی جای خود را به عشق بی قید و شرط و همکاری محبت آمیز می دهد. گرایش قدرت طلبی به پیشرفت و رقابت سازنده تغییر می یابد و گرایش کناره گیری به استقلال فکری و عدم وابستگی به دیگران والایش می یابد.

 



تاريخ : جمعه یکم تیر ۱۳۹۷ | 3:2 | نویسنده : محمد رسولی

  

فوتبال؛ زندگی در ابعاد کوچک                    از؛ محمد رسولی عنبر

   ورزش فوتبال را می توانم زندگی در ابعاد کوچک بنامم. و این گفته را از تجربۀ طولانی ام در زمین های چمن، خاکی، آسفالت و سالنی از ده سالگی تا به امروز به زبان می آورم. آنچه که باعث رو آوری من به این ورزش شد شور و هیجانی بود که به هنگام دیدن مسابقات فوتبال از تلوزیون در من ایجاد می شد و این که وقتی می دیدم این ورزش چطور می تواند بچّه ای فقیر مثل پله، روماریو و روبرتو کارلوس و یا باتیستوتای آرژانتینی را از چاه فقر و سختی به قله های قدرت و شهرت و ثروت و افتخارات بزرگ برساند. اگر چه نتوانستم به دلایل شخصی به رؤیا هایم در ورزش فوتبال دست پیدا کنم امّا درس های زیادی از آن برای زندگی ام گرفتم.

 حال می خواهم به چندین درس بزرگی بپردازم که شخصاً از بازی فوتبال برای زندگی ام گرفتم .

ا- زمانی که در بازی فوتبال به نتیجه می اندیشم زمان حال را از دست می دهم و از خلاقیتم می کاهم. نتیجه یعنی جایی در آینده و غفلت از زمان حال. تنها راه لذّت بردن از زندگی، زیستن در زمان حال است.

2- هر چه بیشتر دیگران را صاحب موقعیت می کنم و به آنها پاس می دهم، بیشتر در موقعیت گل قرار می گیرم. هرچه بیشتر در زندگی مرزهای وجودم را گسترش می دهم طوری که انسانهای بیشتری را در بر گیرد، با جهش کوانتومی به موفقیت های بیشتری می رسم.

3- بدن من تابع ذهن من است و اگر تصویر ذهنی من از خودم تصویر فردی آماده و با اعتماد بنفس و چابک باشد، بدن من چاره ای ندارد جز اینکه از ذهنم فرمان ببرد. در زندگی هم برای موفق شدن می بایست تصویری از من موفق خود در ذهن داشته باشیم.

4- بر عهدۀ من نیست که حتماً برنده شوم امّا بر عهدۀ من است که راست و درست باشم. یعنی زمانی که به اخلاق پایبندم وظیفۀ اصلی و انسانی خود را انجام داده ام. حتّی اگر در ظاهر بازنده باشم، ارزش خود را در بردن مسابقه و برنده شدن جستجو نمی کنم و این یعنی پیروزی در ابعاد اخلاقی و انسانی.

5- اگر در جایی از بازی بد شانسی می آورم و یا در حقّ تیم من یا من بی انصافی رخ می دهد، اگر شکیبا باشم، در جای دیگر  زمین و در فرصتی دیگر جبران می شود. دریافته ام که زندگی و کائنات اشتیاق خلّاقانه ای برای جبران کردن بدشانسی ها و شکست های ما از طریق ایجاد فرصت ها و خلق موهبت های تازه دارد.

6- اگر بتوانم هیجان شادی و خشم ناشی از برد و باخت (گُل زدن و گُل خوردن) را در خود نگهدارم، با انرژی پتانسیل موجود در آنها می توانم کیفیت بازی ام را افزایش دهم. در زندگی هم اگر بتوانم هیجاناتم را کنترل کنم یا اسب سرکش وجودم را رام کنم، تسط و اقتدارم را در زندگی در جهت موفقیت افزایش می دهم.

7- دریافته ام که برای بزرگ شدن نباید مسائل کوچک بازی را بزرگ کنم. در بازی زندگی هم نباید بی اهمیت ها را را مهم بشمارم.

8- در بازی زندگی مانند بازی فوتبال باید تا آخرین لحظه امیدوار بود.

9- یادمان نرود ریشۀ واژۀ بازی، بازیدن یا باختن است، نه بردن یا برنده شدن، پس نباید از شکست یا باختن ناراحت یا عصبانی شویم، چون در آن صورت معنای واقعی بازی را در نیافته ایم. در بازی زندگی، گاهی جان باختن برای هدف، بُردن است.

10- برای موفق شدن در بازی زندگی، مانند بازی فوتبال ما نیاز به داشتن اسطوره داریم. اسطوره ها همان کسانی هستند که زندگینامۀ آنها برای ما مانند نقشۀ راه عمل می کند و ما برای هدایت درست رفتار و عملکردمان و ساختن حماسه در زندگی مان به وجود آنها نیازمندیم.

11- ورزش فوتبال بازی فرصت هاست. اگر کسری از ثانیه در پاس دادن به بازیکنی که در موقعیت گل زدن قرار دارد  درنگ کنم، فرصتی از دست می رود و سرنوشت تیم به گونه ای دیگر رقم خواهد خورد. در بازی زندگی هم اگر در لحظه ای که بایست کاری انجام دهم، تردید کنم سرنوشتم به گونه ای دیگر رقم خواهد خورد.

12- در بازی فوتبال ما برای به گردش در آوردن توپ و رسیدن به دروازۀ حریف نیاز به بازی ساز داریم. بازی ساز  کسی است که به عنوان میاندار یا رسانه در میانۀ زمین توپ را می گیرد و آن را با هدف رسیدن به دروازه حریف بین بازیکنان تیم خود در زمین به گردش در می آورد. بدون وجود بازی ساز خوب، هماهنگی و حرکت رو به جلوی تیم برای حفظ توپ و رسیدن به موفقیت، دچار مشکل می شود. بازی زندگی هم یک بازی اجتماعی است که در آن ما نیاز به بازی سازانی در زمینه های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، هنری و .... داریم که با رفتار چاره ساز خود بتوانند پیوند های سالم و رو به رشد در جامعه به وجود آورند. اینها همان کسانی هستند که من آنها را «رسانه» نامیده ام. رسانه ها همان کسانی هستند که اجتماع و مردم را به اهداف اساسی و انسانی خود می رسانند. اینها را بیشتر می توان در بین کارآفرینان، معلّمان، هنرمندان، پیوندسازان یا فراهم آوران ازدواج سالم، نیکوکاران و مدیران و رهبران شایسته و دلسوز یافت.